تبليغاتX
(..:: ثقلین ::..)
(..:: ثقلین ::..)
o اللهم عجل لولیک الفرج... اللهم عجل لولیک الفرج
خانه آرشیو عناوین مطالب وبلاگ RSS

ولادت پیام اور عاشورا حضرت زینب(س)
موضوع: دوشنبه 31 اردیبهشت1386 11:38 قبل از ظهر

حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.

نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.

در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.

هنگامی که  سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند.

امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که  این را در لوح محفوظ نوشته ایم.

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود:  به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم  که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است.

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

پرسش و پاسخ (3)
موضوع: چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 7:8 قبل از ظهر
س1: آيا واژه شك و ريب از نظر كاربرد، در قرآن با هم تفاوت دارند؟

جواب اين است كه: بله شك، يعني احتمال پنجاه، پنجاه. و ريب يعني شك تهمت آلود،‌وقتي شما شك داريد كه آيا امروز باران خواهد باريد يا نه، اين شك است و به اين ريب نمي‌گويند. اما وقتي شك داريد آيا حرفي كه فلان كس مي‌زند، سخن او سخن راست است يا دروغ، به اين ريب گويند. يعني همراه با تهمت است و او را داريد متهم مي‌كنيد، البته نه تهمت به معنايي كه بد باشد، بلكه احتمال مي‌دهيد آنچه او مي‌گويد مقرون به حقيقت نباشد، اينجا قرآن مي‌گويد: و ان كنتم في‌ريب مما نزلنا علي عبدنا فأتوا بسوره من مثله ( بقره - 23) اگر شما شك تهمت آلود داريد، يعني فكر مي‌كنيد آنچه كه او بنام سخن خدا بر شما فرو مي‌خواند، سخن خدا نيست و پيغمبر از خودش آن را ساخته است يك سوره مثل آنرا بياوريد.

بنابراين: شك و ريب در كاربردهاي قرآني دو جور معنا مفهوم دارد.

س2: تفاوت سحر و معجزه در چيست؟

ج: همانطور كه عرض شد: معجزه عبارت از: ارائه‌ي يك حقيقت و يك واقعيتي است، كه بيننده، از آن واقعيت فقط خود آن پديده را مي‌بيند و از علل آن خبر ندارد و لذا قادر بر اين نيست كه آن علل را بشناسد. اما سحر، ارائه يك خيال و يك توهم است كه به صورت واقعيت نشان داده مي‌شود. مثلاً: در قضيه حضرت موسي (ع) كار حضرت موسي اين بود كه عصا را مي‌انداخت و آن عصا به اذن الهي تبديل به اژدهاي حقيقي مي‌شد. اين معجزه البته يك علتي هم دارد و همانطور كه گفتيم: نظام عليت بر او حاكم است، منتها چگونگي اين علت را ما نمي‌شناسيم و چون در ميان سؤالها يك سؤالي هم از عليت شده، بعداً آنرا عرض مي‌كنم و توضيح بيشتري در ذيل آن سؤال خواهم داد، اما بهرحال آن عصاي حضرت موسي عصا بود و تبديل به اژدهاي حقيقي شد و يا عصا را وقتي به سنگ زد، آن سنگ حقيقتاً شكافته شد و از آن دوازده چشمه‌ي جوشان آب بيرون آمد كه هركس از آن آب مي‌خورد احساس رفع عطش مي‌كرد، يعني مواد آب وارد بدنش مي‌شد و هيچ توهمي برايش وجود نداشت. يا آن وقتي كه عصا را به دريا زد: فاوحينا الي ام موسي ان اضرب بعصاك البحر فانفلق (شعراء - 63) آن قسمت از دريا ناگهان تبديل شد به دوازده راه، يعني دوازده را كشيده شد وسط دريا و آن راهها در زمين كف دريا بود و در كنار آن راهها هم ديواره‌اي از آب حركت مي‌كرد و بني‌اسرائيل از اين راهها عبور كردند، ولذا اگر آن راهها يك چيزخيالي بود، از راه خيالي‌ي وسط دريا ممكن نبود بشود عبور كرد، پس اين معجزه است. اما سحر مثل آن ريسمانها و عصاهاي سحره‌ي فرعون است كه آمدند انداختند و وقتي آن عصاها و ريسمانها را روي زمين ريختند كساني كه مشاهده مي‌كردند به نظرشان مي‌رسيد آن ريسمانها و عصاها دارند حركت مي‌كنند، در حال كه در واقع حركت نمي كردند، لكن تأثير سحر آن ساحر در چشم بينندگان حركت ريسمانها را تداعي مي‌كرد، ولذا قرآن مي‌گويد: يخيل اليه من سحر هم انها تسعي (طه - 66) بر اثر سحر آن ساحران آنها به خيال‌شان مي‌رسيد كه اينها دارند حركت مي‌كنند پس معجزه يك واقعيت و يك حقيقت است و سحر يك امر خيالي‌ي باطل و يك امر دروغين است و لذا در قرآن از همين سحر، ساحران فرعوني تعبير به كيد شده: انما صنعو كيد ساحر (طه - 69) اين يك مكاري و حيله‌گري، جادوگرانه بود و واقعيتي نداشت، ولا يفلح الساحر حيث اتي (طه - 69) ساحر پيروز نمي‌شود. فرض كنيد، يك ساحري سحر مي‌كند و مثلاً از دهان حيواني مثل شتر وارد مي‌شود و از مقعد او خارج مي‌شود. ظاهراً شما مي‌بينيد كه وارد دهان شتر شد. بعد هم از مقعدش بيرون آمد، آيا او واقعاً وارد معده‌ي اين حيوان شد و روده‌ي بزرگ و روده‌ي كوچك را طي كرد و آمد بيرون؟! بلكه اصلاً چنين حركتي اتفاق نيفتاده اما شما اينطور تصور مي‌كنيد، يا با سحر خودش همانطور كه در داستانهاي تاريخي نقل شده، ساحري سر يك كسي را از گردنش جدا مي‌كرد بعد دوباره سر را مي‌گذاشت سرجايش به حال عادي برمي‌گشت!! يعني واقعاً اين كشته شد؟ چنين چيزي ممكن نيست، و اين سحر بود. حالا اينكه خود اين سحر چگونه بدست مي‌آيد و آن ساحر از چه قدرتي برخوردار مي‌شود كه مي‌تواند اين تخيّل را در ذهن بينندگان ايجاد كند و خود آن يك بحث ديگري است و آن هم يكي از پديده‌هائي است كه يك نظام عليتي بر او حاكم است و گزافه و كتره نيست.

اين علوم غريبه‌اي كه وجود دارد اعم از سحر و شعبده و روشهاي گوناگون پنج علم كيميا و سيميا و هيميا و آن به اصطلاح علوم كله سر هر كدام اينها يك قوانين عليتي دارند، يعني در نظام آفرينش هيچ چيزي بدون علت بوجود نمي‌آيد، منتها علتش از سنخ هست و يك علت مخصوصي دارد كه آن علت براي ما ناشناخته است، لكن راه تعلمش باز است و هر كس مي‌تواند برود ياد بگيرد، ولذا پديده‌ي حاصل از سحر اين تفاوت را با پديده‌ي حاصل از معجزه دارد، كه عرض كرديم: پديده‌ي ناشي از معجزه يك پديده‌ي واقعي و يك پديده‌ي حق و آن چيزي است كه وجود او حقيقت دارد. دروغ نيست، اما آن پديده‌اي كه ناشي از جادو و سحر است او يك ناحق و غير واقع است. كه در تعبير قرآني به او مي‌گويند باطل.

س3: در ارتباط يا آيه شريفه‌ي فان لم تفعلوا و لن تفعلوا، با توجه به پيشرفت انسان در زمينه‌هاي مختلف علوم و از آن جمله در ادبيات و صناعات ادبي، آيا در آينده نمي‌توان با ساختن عباراتي با بالاترين حد فصاحت و بلاغت (نظير آيات قرآن) به تحدي قرآن پاسخ گفت؟

جواب اين است كه: قرآن مي‌گويد نه. حالا شما مي‌گوئيد ادبيات پيشرفت خواهد كرد، اولاً پيشرفت ادبيات معنايش اين نيست كه بتوانند عبارات فصيح‌تر و زيباتري از آن قبيل بياورند، بفرمائيد نوشته‌هاي امروز را مثلاً مقايسه كنيد با نوشته‌هاي قرن پنجم مثل نوشته‌ي ابوالفضل بيهقي (تاريخ بيهقي) به آن فصاحت، يا گلستان سعدي، چه بسيار كساني كه بعد از دويست سال، پانصد سال، خواستند از گلستان تقليد كنند اما نتوانستند. اينطور نيست كه هر چه زمان بگذرد حتماً سخنان فصيح‌تري خواهد آمد بفرض هم كه بيايد اين ادعاي قرآن يك ادعاي واقعي است كه مي‌گويد نمي‌توانند مثل اين كلمات را بياورند، علتش هم معلوم است، چون اين كلمات، كلمات خدايي است و از نوع كلمات ساخته‌ي دست بشر نيست. فصيح‌ترين كلمات عرب، يعني نهج‌البلاغه هم كه در اوج فصاحت است، با قرآن پهلو نمي‌زند. همه‌ي كساني كه با زبان عربي سروكار دارند ـ گواهي مي‌دهند كه ديگر سخني مثابه سخن اميرالمؤمنين (ع) در نهج‌البلاغه نيست. حتي گفته‌اند فوق كلام مخلوق يعني انسان است و همينطور كه مي‌بينيد هيچ انساني اينگونه سخن نگفته است و در عين حال آن سخن، باز سخن يك انسان است و از نوع سخن قرآن نيست. حتي كساني كه بعضي از آيات قرآن را نمي‌شناسند و عرب زبان هستند وقتي يك جمله‌ي فصيحي مثل نهج‌البلاغه خوانده بشود كه در بين آن جمله آيه‌ي قرآن باشد آن جمله‌ي قرآني بطور مشخصي از جملات نهج‌البلاغه براي‌شان متمايز است. پس اينطور نيست كه حالا فرض كنيم چون علم پيشرفت خواهد كرد و اين پيشرفت علم، به عبارات فصيح‌تري منتهي خواهد شد، (كه خود اين محل ترديد است) اگر هم بشود، باز بپاي قرآن نخواهد رسيد.

س4: در ارتباط با مسأله‌ي اعجاز قرآن مقصود از امي بودن پيامبر اكرم (ص) چيست؟ و آيا امي بودن نقصي براي آن حضرت بحساب نمي‌آيد؟

ج: تمي بودن به معناي آسنا نبودن با خواندن و نوشتن است. البته در معناي امي بودن، تعبيرات و تفسيرات ديگري هم شده: بعضي گفته‌اند امي بودن به خاطر اينست كه اهل ام‌القراء يعني اهل مكه است و اين قبيل چيزها. يا مثل انسانهاي مادرزاد، از لحاظ فطرت پاك است، اما اينها نيست، چون در قرآن آيه‌ي ديگري هم داريم كه اشاره شده كه پيغمبر خواندن و نوشتن نمي‌دانسته و ماكنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون (عنكبوت - 48):

اگر چنين بود تو هيچ نوشته‌اي را نمي‌خواندي و هيچ چيزي را نمي‌نوشتي. يعني اگر مي‌توانستي بخواني و مي‌توانستي بنويسي،‌اگر اين كار را آموخته بودي كساني كه دعوت تو را قبول كردند به شك مي‌افتادند و مي‌گفتند اين را از جاي ديگر گرفته، اين معناي امي بودن است. اما اينكه براي پيغمبر (ص) نقص است يا نه؟ به نظر ما اين از لحاظ دعوت و شأن پيغمبري نه تنها نقص نيست، بلكه كمال هم هست. بله مثلاً فرض كنيد هر كسي آشپزي را بلد نباشد اين به يك معنا نقص است، اما معلوم نيست با توجه به شئون و مشاغل افراد و مسوؤليت‌هايي كه بر دوش دارند همه‌ي اين چيزها نقص به حساب بيايد، فرض كنيد براي يك دانشمند رياضي‌دان چنين و چنان، اگر نتواند مثلاً با صداي خوشي يك آواز شش‌دانگي بخواند. اين براي او نقص به حساب نمي‌آيد، چون كار او نيست. البته داشتن آواز خوش يك كمالي هست و نداشتن هم به همان نسبت يك كمبود است، اما با توجه به اينكه اين آقا يك رياضي‌دان، يا يك فيزيك‌دان و يا يك عالم طبيعي است. حالا اگر نتواند چَه‌چَه بزند با توجه به شغل و شأن او يك نقصي محسوب نمي‌شود و من مي‌گويم با توجه به شأن پيغمبري كمال هم هست زيرا كه خود اين آيه اشاره مي‌كند كه: اذا لارتاب المبطلون.

اگر تو اهل خواندن و نوشتن بودي مي‌گفتند او از كتابهاي آسماني گذشته رونويس كرده و براي ما اينها را مي‌خواند ولذا اگر پيغمبر خواندن و نوشتن را مي‌آموخت حتماً فهميده مي‌شد، چون در جزيره‌العرب درس خوانده‌ها عده‌ي كمي بودند، بنابراين: اگر پيغمبر مكتب رفته بود و اينها را ياد گرفته بود اسمش در عداد مكتب رفته‌ها مي‌آمد و آنها اسم‌هاي‌شان در تاريخ مشخص است. پس اينكه يك كسي كه خواندن و نوشتن را نياموخته و يك چنين اوج بياني را دارد ارائه مي‌دهد، اين خودش معجزه‌اي است، لهذا براي اطلاع كاملتر از مسأله‌ي امي‌بودن، به جزوه‌ي پيامبر امي شهيد مطهري مراجعه كنيد. نكات مفيدي را در آنجا خواهيد ديد.

س5: در رابطه با اعجاز قرآن فرموديد: گاهي كه انسان سوره‌اي را بارها تلاوت مي‌كند، هر بار ممكن است به نكته‌هاي تازه‌اي دست يابد اين مطلب چگونه توجيه مي‌شود و آيا ارتباطي با تئوري شريعت دارد؟

ج: آن چيزي را كه امروز به عنوان قبض و بسط تئوريك شريعت بعضي‌ها مطرح مي‌كنند يا از آن دفاع مي‌كنند، اين حرف ما هيچ ارتباطي به او ندارد. البته من در مقام آن نيستم كه آن نظريه را رد كنم، يا اشكالاتش را بگويم و يا به شكلي او را تأييد بكنم. كساني چيزهايي گفته‌اند، كساني هم پاسخ‌هايي داده‌اند و اشكالاتي بر آنها وارد كرده‌اند، لكن اينكه ما مي‌گوييم، معنايش آن چيزي نيست كه بنام قبض و بسط تئوري شريعت گفته مي‌شود، يعني آنچه را كه از ظواهر حرفهاي اين چند نفر آقايي كه تئوري قبض و بسط شريعت را مطرح مي‌كنند فهميده مي‌شود، به نظر مي‌رسد مقصودشان اين است كه فهم ديني و معرفت ديني وابسته است و به علوم خارج از دين مثل: رياضي، شيمي، فلسفه و چيزهاي ديگر كه آنها مي‌گويند فهم انسان از معارف ديني وابسته است به علوم، و چون اين علوم روزبروز دارد تكامل پيدا مي‌كند و امروز يك فريضه‌اي مطرح مي‌شود. فردا آن فريضه تخطئه مي‌شود، پس فهم ديني‌ما هم روزبروز عوض مي‌شود، زيرا آن پايه‌هاي علمي‌اش عوض مي‌شود و امروز كه يك چيزي را از دين مي‌فهميم فردا مي‌فهميم آن غلط بوده، چيز جديدي مي‌فهميم. آنهايي كه قبض و بسط تئوري را مطرح مي‌كنند يك چنين حرفي مي‌زنند. البته اگر مقصود آنها همين باشد كه من گفتم، اين حرف از جهات مختلفي غلط است مگر اينكه مقصودشان چيز ديگري باشد و لذا من عرض كردم در مقام مطرح كردن اين حرف نيستم و وارد آن مقوله نمي‌شويم، اما بهرحال اينكه ما مي‌گوييم: اين نيست كه ما هر دفعه به قرآن مراجعه كنيم ببينيم آنچه را ديروز فهميده بوديم غلط است، بلكه آنچه را ديروز فهميده بوديم، او بخشي از حقايق درستي بود كه در اين آيه وجود داشت و ما همه‌ي آن حقايق را نفهميده بوديم كه امروز يك چيزي جديدي بر آنها اضافه مي‌شود. فرق است بين اينكه امروز ما چيزي را بفهميم كه لازمه‌اش غلط بودن سخن ديروز باشد، با اينكه امروز چيزي بفهميم كه لازمه‌اش افزودن چيزي بر سخن درست ديروز باشد و من اين دومي را مي‌گويم كه چيز شگفت‌آوري هم نيست.

شما در همين مفاهيم معمولي و همين شعرهايي كه فصحا دارند مثل اشعار حافظ و سعدي و همين حكايات گلستان سعدي كه شايد يك وقت گفته باشم. معروف است كه مي‌گويند گلستان را انسان در هفت سالگي مي‌خواند، در هفتاد سالگي مي‌فهمد. يعني وقتي انسان دقت مي‌كند نكته‌ي جديدي را در همان بيت حافظ كه مثلاً تا ديروز هر وقت به اين بيت حافظ مراجعه مي‌كردم نمي‌فهميد حالا مي‌فهمد. فرضاً الان محققيني هستند كه دارند روي كلمات شعرا تحقيقات مي‌كنند كه مثلاً معناي فلان بيت حافظ چيست؟ يك چيزي به‌ ذهن‌شان مي‌آيد، روي كاغذ مي‌نويسد كه معناي بيت حافظ اين است! من سؤال مي‌كنم اين آقايي كه امروز اين معنا را مي‌فهمد، آيا قبل از آنكه اين معنا را بفهمد، اين بيت حافظ را نديده بود؟ و اگر ديده بود چرا اين نكته‌اي را كه حالا فهميد نفهميده بود؟ پس اين اضافه شد بر آنچه كه قبلاً مي‌فهميد. من اين را مي‌گويم: كه وقتي ما به قرآن مراجعه مي‌كنيم، هر دفعه‌اي تدبر كنيم چنين چيزي وجود دارد، البته همه‌ي آيات را نمي‌گويم، بلكه در بخشي از آيات اينطور است يعني در هر نوبتي انسان نگاه مي‌كند. يك‌جا يا دوجا يك چيز جديدي پيدا مي‌كند. مثلاً اگر پنجاه آيه امروز خوانديم و يك يا دو نكته‌ي جديدي پيدا كرديم، همين آيات را يكبار ديگر كه با تدبر بخوانيم، باز يكي دو نكته‌ي جديد ديگر در يكجاش پيدا مي‌كنيم. بنده بعضي از سوره‌هاي قرآن را كه مكرر يا هر روز مثلاً مي‌خوانم هر وقت تدبر مي‌كنم، غالباً اينطور است كه يك نكته‌ي جديدي از اين آيات به ذهنم مي‌آيد، ممكن است نكته‌ي خيلي مهم هم نباشد، اما نكته‌ي جديدي هست، و چون تدبر و غور بيشتري كرديم، لذا چيز بيشتري از مفهوم اين آيه به دستمان آمد.

خصوصيت قرآن اين است كه هر كس تدبر در قرآن را تجربه بكند مفهوم بيشتر را در خواهد يافت و اين چيزي نيست كه انسان بر سر آن با كسي دعوا بكند. بهرحال اگر فنون ظاهري آيه‌ يعني لغت عرب را كه اين آيه با آن فنون هست درست دريابيد حالا اگر كسي براي شما ترجمه كرده باشد، يا خودتان با زبان عربي آشنا باشيد وقتي دقت كنيد چيز جديدي دريافت خواهيد كرد. البته تدبري كه عرض مي‌كنيم فقط دقت عقلاني نيست. انسان بايد با يك توجه و حضور و حالي كه خدا دارد با او حرف مي‌زند وقتي با اين توجه بخواند چنين احساسي را خواهد داشت.

س6: در اينكه اعجاز چگونه با اصل عليت منافات ندارد اندكي توضيح بدهيد؟

ج: ما گفتيم معجزه خروج از قانون عليت نيست، الان هم تأكيد مي‌كنيم كه معجزه خروج از قانون عليت نيست و هر حادثه و پديده‌هايي كه به شكل معجزه‌آسايي اتفاق مي‌افتد، حتماً يك علتي دارد اينكه مي‌گوييم: با اصل عليت منافات ندارد، يعني بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد. يك اتفاقي افتاد، ممكن است درباب معجزه چنين تصوري را داشته باشد و ما اين را تخطئه مي‌كنيم و مي‌گوييم غلط است.

اينكه شما فرض كنيد قانون عليت در جاي خودش محفوظ است، اما اين حادثه بخودي خود و بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد. يك اتفاقي افتاد، ممكن است كسي درباب معجزه چنين تصوري را داشته باشدو ما اين را تخطئه مي‌كنيم و مي‌گوييم غلط است.

اينكه شما فرض كنيد قانون عليت در جاي خودش محفوظ است، اما اين حادثه بخودي خود و بدون اينكه هيچ علتي داشته باشد بوجود آمد. اين مي‌شود نقض قانون عليت و اگر كسي درباب معجزه چنين چيزي را بگويد ما اين را نفي مي‌كنيم و مي‌گوييم اين حادثه را اگرچه با آن علت ظاهري كه شما آنرا كشف كرديد تطبيق نمي‌كند، اما يك علت ديگري دارد كه آن علت براي من و شما ناشناخته است، حالا اگر بگوييد مگر مي‌شود ما يك علتي را نشناخته باشيم؟ جواب اينست كه ما علت و معلول‌هاي كمي را در دنيا شناخته‌ايم. فرض كنيد يك تخته‌اي كه كليدهاي برق روي آن نصب شده و هر كليدي مال يك چراغ است و شما هم اين طرف تخته هستيد و بطور تصادفي دست خودتان را برديد پشت تخته دست شما به يك سيمي خورد يك چراغي روشن شده. شما تكرار كه كرديد فهميديد اين سيم مربوط به فلان چراغ است اينجا يك علت كشف شد و باز با تصادف، اتفاقاً يك كسي دستش رفته پشت تخته يك سيم ديگر را دست‌كاري كرده. چراغ ديگري روشن شد او هم فهميده كه اين علت آن است. كشفيات بشر در عالم هم اينطور است. براي مثال ما قانون جاذبه و قانون الكتريسيته و قوانين گوناگون را كشف كرديم. آيا اين قوانين را قبل از آنكه ما كشف كنيم در عالم وجود داشت يا نه؟ بله، قانون جاذبه كه با نيوتن متولد نشد، ميلياردها سال از زمان اول عمر جهان طبيعت، اين قانون وجود داشت و انسانها آنرا كشف نكرده بودند، اما يك روز نيوتن آنرا كشف كرد. قانون الكتريسيته چيزي بنود كه كاشف الكتريسيته آنرا در زمان خودش بوجود آورده باشد الكتريسيته در تاريخ و در طبيغت هزاران، هزار سال بود و كسي از آن خبر ندشات تا اينكه يك وقت يك نفر آنرا كشف كرد،‌ حالا چگونه مي‌شود آنرا كشف كرد و تابع چه علتي است؟ اين البته يك حرف ديگري است كه جاي تأمل و بررسي دارد، لكن بهرحال قانوني وجود داشت كه انسانها آنرا كشف نكرده بودند و لذا چه دليلي داريد بر اينكه امروز قوانين بي‌نهايت زيادي وجود نداشته باشد كه من و شما آنها را كشف نكرده باشيم؟ حتماً و بلاشك هم وجود دارد، بدليل اينكه دانش بشر روزبروز دارد پيش مي‌رود زيرا اگر ما به پايان راه رسيده بوديم همه‌ي علت‌ها را كشف كرده بوديم، پيشرفت دانش بشر و افزايش كشفيات بشر ديگر معنا نداشت. پس همين كه بشر روزبروز دارد پيش مي‌رود و وقتي نگاه مي‌كند، در عين حال مي‌بيند مجهولات او نسبت به معلوماتش بسيار زياد است.، همين دلالت دارد كه هنوز علت‌هاي ناشناخته و رابطه‌هاي عليت ناشناخته وجود دارد. يك جمله‌اي را از يكي از دانشمندان معروف من يك وقتي خواندم كه مي‌گويد: معلومات بشر در مقابل ناشناخته‌ها و مجهولات او مثل يك سكه‌اي است در يك بيان شما يك سكه‌ي يك توماني را در يك بياباني فرض كنيد چقدر از فضاي آن بيابان عظيم را گرفته؟ او مي‌گويد همه‌ي آن چيزي كه ما تا كنون از دانشهاي بشري كشف كرديم در حكم اين سكه است در مقابل آن بيابان عظيم، ما اين همه ناشناخته داريم، ولذا چه مانعي دارد كه جزو اين ناشناخته‌ها، يكي هم علل معجزات باشد؟ هيچ استعبادي ندارد كه يك وقت هم اراده‌ي خداي متعال قرار بگيرد و در يك برهه‌اي از زمان آن علل را براي ما روشن كند. يعني كسي نبايد تصور كند كه تا ابد نخواهد فهميد. چگونه بود كه عصاي حضرت موسي اژدها مي‌شد؟ ممكن است يك روزي بشر بفهمد كه چگونه عصاي اژدها شده است! اما عصا اژدها مي‌شده و قطعاًً علتي هم دارد، لكن من و شما آن علت را نمي‌دانيم، همين حالا هم چيزهايي وجود دارد كه من و شما علت آنها را نمي‌دانيم و از اين علل طبيعي هم خارج است. ممكن است كساني اينها را نديده باشند، منكر بشوند، اما كساني كه ديده‌اند نمي‌توانند منكر بشوند. فرضاً وقتي عقرب دست كسي را مي‌گزد اين از لحاظ طبيعي يك چيز روشني است كه يك سمي وارد بدن شده، نتيجه‌ي آن سوزش يا ورم كردن است و حتي در مواردي هم مردن است، يا لااقل دو سه روز درد كشيدن شديد است بعد يكنفر مي‌آيد دستي روي آن گزيدگي مي‌كشد، يك چيزي بر زبانش جاري مي‌كند همه‌ي آن درد و تورم برطرف مي‌شود، اين واقعيت دارد و كسي نمي‌تواند بگويد چنين چيزي نيست، چون هزاران نفر آنرا ديده‌اند و بنده خودم از كساني هستم كه بارها و بارها ديده‌ام، آيا اين علت ندارد و اين كار همچنان كترئي انجام مي‌گيرد؟! مگر چنين چيزي ممكن است كه بدون علت باشد؟ حتماً علتي وجود دارد و بلاشك يك رابطه‌اي بين اين خواندن و اين دست كشيدن هست! اما اين رابطه را ما كشف نكرديم و بدون شك يك روز اينها كشف خواهد شد. يك روزي همين كارهاي هيپنوتيزم و مانيتيزم كه امروز فرنگي شده و دنيا آنها را شناخته يك چيز كاملاً غيبي به حساب مي‌آمد و ناشناخته بود، كساني تصرفي مي‌كردند و يك نفري مثل كسي كه در خواب رفته مي‌افتاد، كساني هم كه ناديده بودند باور نمي‌كردند. امروز كتابهاي علمي زيادي درباره‌ي مانيتيزم نوشته شده، علتش هم امواجي است از سرانگشت يا چشم آن مانيوتيزور، يا هيپنوتيزور، ساطع مي‌شود كه در آن طرف خودش اثر مي‌گذارد و او را به حال خواب مي‌برد و مجبور به انجام كارهايي مي‌كند، يعني آدم زنده مثل چوب خشك مي‌شود، اينها چيزهايي است كه وجود دارد و جاي انكار هم نيست كتاب درباره‌اش نوشتند و تحقيقات علمي كرده‌اند، هزاران نفرهم ديدند بنده هم جزو كساني هستم كه اينها را ديده‌ام اينها عللي دارد و از نوع معجزه نيست و چيز ديگري است، اينها را از اين باب عرض مي‌كنم كه شما توجه كنيد آن پديده‌اي كه اسمش اعجاز است بازهم تابع نظام عليت است، منتها عللي ناشناخته دارد. حالا اينجا ممكن است يك سؤالي پيش بيايد كه مثلاً تفاوت هيپنوتيزم و معجزه چيست؟ فرض كنيد فرق بين آن منتر ما و عقرب خوب كني، يا آن كسي كه چيزي مي‌خواند مار از سوراخ بيرون مي‌آيد چيست؟ فرقش اينست كه انسانهاي معمولي هم با آموزش مي‌توانند اينها را ياد بگيرند، اما معجزه قابل ياد گرفتن نيست. اينها دانش‌هايي هستند در دست افراد معدودي كه ممكن است آدمهاي خوبي هم نباشند، اما آنها را بلدند، يعني يك فرمول مكتوبي دارد، منتها آن فرمول را به كسي بروز ندادند و انحصاري شده، ولذا اين را ممكن است به من يا شما هم ياد بدهند لكن معجزه آموختني نيست، بلكه به قدرت الهي و با الهام الهي فقط در اختيار پيغمبران و اولياء خداست و به كس ديگر هم دادني نيست. بنابراين از وجود علل ناشناخته به هيچ وجه نبايد استيحاش بشود.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

پرسش و پاسخ(2)
موضوع: چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 6:52 قبل از ظهر
پاسخ به سؤالات

بسم‌الله الرحمن الرحيم

س1: اينكه فرموديد توده‌ي مردم مسائل را به خوبي مي‌فهمند، در اين رابطه آياتي مانند اكثر الناس لايعلمون و اكثر الناس لا يعقلون، يعني بيشتر مردم نمي‌دانند و بيشتر مردم نمي‌فهمند را چگونه معني مي‌فرمائيد؟
ج1: در پاسخ بايد عرض كنم كه: عبارت دوم يعني اكثرالناس لايعقلون اصلاً در قرآن چنين چيزي نيست لكن عبارت: اكثرهم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند داريم، ولذا فرق است بين اكثرالناس لا يعقلون و اكثر هم لا يعقلون، وقتي ما بگوئيم اكثرالناس لايعقلون، يك قضاوتي است كه چند ميليارد انسان را شامل مي‌شود و چنين قضاوتي در قرآن نيست. چگونه بيشتر مردم نمي‌فهمند؟ و حال اينكه همه‌ي مردم تقريباً مي‌فهمند. اما اگر گفتيم: اكثر هم لا يعقلون، يعني بيشتر آنان نمي‌فهمند، اين ضمير «هم» بر مي‌گردد به آن تعبير و جمله‌ي ماقبلش كه غالباً مربوط به كفار است. مثلاً فرض كنيد اگر گفته مي‌شود آيات الهي اينگونه است و خدا مثلاً چنين قدرتي دارد، ولكن، اكثرهم لايعقلون: بيشتر آنها نمي‌فهمند. اين برمي‌گردد به منكرين چون اگر منكرين مي‌فهميدند منكر نمي‌شدند، ولذا بيشتر منكرين آن حقيقتي را كه به آنها ارائه شده اين را نفهميدند و الان هم مي‌شود گفت: وقتي ما حقيقت را بر يك گروهي عرضه مي‌كنيم، مي‌بينيم آنها انكار مي‌كنند و همانطور كه در آيه قبل انكارشان ذكر شده، بايد بگوئيم كه بيشتر آنها نمي‌فهمند و در عين حال انكار مي‌كنند. پس علت انكار بيشتر مردم نفهميدن است.
وقتي شما يك حقيقتي را بر گروهي از مردم عرضه بكنيد اگر قبول كردند معلوم است كه مي‌فهمند، و اگر انكار كردند، اين انكار آنها حاكي از اين است كه بيشتر آنها حقيقت را درك نكردند و يك عده‌ي اقليتي هم هستند كه حقيقت را درك كرده‌اند لكن از روي عناد قبول نكردند، يك چنين تعبيري در قرآن وجود دارد، اما اين، خيلي فرق دارد با اينكه ما بگوئيم اكثر مردم دنيا اصلاً نمي‌فهمند! چه چيزي را نمي‌فهمند؟ اين نمي‌فهمند يك چيز مطلقي است، مثل اينست كه بگوييم اصلاً داراي فهم نيستند و اين غلط است. پس اين تعبير «اكثر الناس لايعقلون، در قرآن نيست، اما اكثرالناس لايعلمون» يعني بيشتر انسانها نمي‌دانند هست آنهم بطور مطلق كه گفته باشد اكثر انسانها نمي‌دانند عيني هيچ چيز را نمي‌دانند چنين چيزي نداريم، باز هم قرآن چند آيه را من يادداشت كردم: قل ان ربي يبسط الرزق لمن يشاء ويقدر (سبأ - 36): بگو بتحقيق اين خداي من است، كه روزي انسانها را باز مي‌كند و بسته مي‌كند و اين يك حقيقتي است كه خداي متعال روزي را براي بعضي گشاده و براي بعضي تنگ مي‌كند، بعد دنبالش مي‌گويد: ولكن اكثر الناس لا يعلمون: اما بيشتر مردم اين حقيقت را نمي‌دانند، و حقيقت هم همين است كه بيشتر مردم نمي‌دانند كه ملاك روزي و سررشته‌ي روزي دست خداست و خداست كه روزي رابراي انسانها باز مي‌كند و مي‌بندند، اما كيفيت آن چگونه است؟ يك تعبيري دارد كه حالا نمي‌خواهيم وارد اين مقوله بشويم، لكن اين حقيقت كه سررشته‌ي روزي انسانها به دست خداست و تقديرات الهي در آن تأثير دارد، اين را بيشتر مردم نمي‌دانند، نه اينكه هيچ چيز را نمي دانند. يا آيه ديگري كه مي‌فرمايد: وما ارسلناك الاّ كافه للناس بشيراً و نذيزاً (سبأ - 28) ما ترا نفرستاديم مگر به عنوان بشارت دهنده و انذار كننده براي همه‌ي‌مردم دنيا، و بعد دنبالش دارد كه: ولكن اكثرالناس لا يعلمون (سبأ - 36) ولي اكثر مردم نمي‌دانند. و اين يك حقيقت است كه اكثر مردم دنيا نمي‌دانند كه خداي تعالي پيغمبر خاتم را براي تبشير و انذار انسانها فرستاده، پس يك مورد خاصي را مي‌گويد: اكثرالناس لايعلمون و يا يك آيه‌ي ديگر كه مي‌فرمايد: والله غالب علي امره و لكن اكثرالناس لا يعلمون (يوسف - 21) خدا بر كار خودش غالب است، يعني مسلط بركار خودش هست و بدون ترديد اراده‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد، اما اكثر مردم خبر ندارند كه خداي متعال اراه‌ي خودش را تحقق مي‌بخشد. پس اينطور نيست كه ما تصور كنيم قرآن كريم اكثريت انسانها را بطور مطلق گفته باشد نمي‌فهمند، تا اگر ما گفتيم توده‌ي مردم مسائل را بخوبي مي‌فهمند، يكي بگويد شما چطور مي‌گوئيد بخوبي مي‌فهمند و حال اينكه خدا مي‌گويد نمي‌فهمند؟

چنين چيزي نداريم كه خدا گفته باشد نمي‌فهمند، بلكه حقيقت اين است كه توده‌ي مردم حقايق و مسائل را به خوبي مي‌فهمند البته هيچ انساني همه‌ي حقايق را بخودي خود نمي‌فهمند، اما وقتي كساني باشند كه براي مردم تبيين و روشنگري كنند توده‌ي انسانها چون غرض ندارند، برخلاف روشنفكران غرب‌زده مسائل را خوب مي‌فهمند و حقايق را مي‌پذيرند.

الان در كشور خودمان بسياري از حقايق هست كه خيلي از روشنفكران نمي‌فهمند فرضاً امكان ايستادگي در مقابل قدرتهاي مستكبر و مسلط امروز عالم را تحليل‌گران سياسي نمي‌فهمند و مي‌گويند مگر مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟! شما اگر به تحليل‌هاي تحليل‌گران سياسي نگاه كنيد هرجا كه باشند وقتي محاسبه مي‌كنند، مي‌گويند دودوتا چهارتاست، آنها پول دارند، تكنولوژي دارند، پيشرفت‌هاي علمي دارند، مغزهاي فعال دارند، قدرت تبليغاتي دارند، قدرت سياسي دارند، قدرت لشگركشي دارند، ببينيد با كويت چه كردند؟ با عراق چه كردند؟ و در جاهاي ديگر چه كردند؟ چگونه مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد؟ بهرحال اگر واقعاً كار دست تحليل‌گرها و حسابگرهاي روشنفكر و متخصصين و كارشناسان باشد همه بايد بروند در مقابل آمريكا سرخم كنند و بگويند: هر چه شما مي‌فرمائيد همان است، اما توده‌ي مردم مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد؟ يعني يك احساس روشني دارند و اگر چه آن احساس علمي و تحليلي كه مخصوص روشنفكران است را ندارند اما احساس روشن غيرعملي و ادراكي دارند و مي‌گويند چرا نمي‌شود ايستاد، بعد هم در عمل كه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم واقعاً مي‌شود ايستاد! چون وقتي يك ملتي تصميم گرفت مي‌ايستد. امروز هم دنياي استكباري در يك تحليل نهايي، يك روشنفكر متخصصي كه احساسات صحيح و دقيق داشته باشد و مسائل را بدون زاويه‌هاي ديد مخصوص دنبال بكند، بالاخره به همين نتيجه مي‌رسد و مي‌بيند كه تمام هّم و غّم استكبار دنيا اين است كه عقايد توده‌ها را برگرداند به آن طرفي كه خودشان مي‌خواهند، چون اگر عقايد توده‌ها در آن طرفي كه آنها مي‌خواهند قرار نداشته باشد، واقعاً نمي‌شود با اينها مقابله كرد. ولذا با توده‌هاي مردم چه بايد كرد؟ آيا مي‌شود آنها را كشت؟ چنين چيزي امكان پذير نيست. آيا امروز مي‌شود حكومت‌هاي متكي به مردم را تكان داد؟ شما ببينيد حكومت‌هاي اروپاي شرقي كه غيرمردمي و حكومت‌هاي حزبي‌ي صدرصد و متكي به حزب كمونيست بودند، مكانيزم مخصوص حزب كمونيست يك نفر را بر سركار مي‌آورد، مثل بسياري از دولت‌هاي اروپاي شرقي كه به پشتيباني‌ي دولت شوروي سركار آمده بودند. هرجا با شوروي مخالفت مي‌كردند آنها وارد مي‌شدند. در چك‌اسلواكي، در لهستان، در مجارستان و در بلغارستان شورويها هرچه مي‌خواستند همان مي‌شد، يعني حكومت واقعاً از مردم منقطع بود و هيچ‌ منش مردمي نداشت، لذا با يك اشاره در ظزف چند ماه همه‌ي اينها مثل ساختمانهاي مقوايي كه آب زير پاي‌شان بيفتد، همه خم شدند و فرو ريختند. حكومت كوبا كه در قلب آمريكا و زير گوش آمريكاست با آن همه دشمني كه آمريكا دارد هنوز آنگونه نشده است و با وجود اينكه آقاي بوش و ديگران در مصاحبه‌هاي‌شان حرص و جوش مي‌خوردند هنوز سرجايش ايستاده است و من بعضي از اوقات كه مجله‌هاي آمريكاوي را مطالعه مي‌كنم،‌ مي‌بينم مرتب كاريكاتور و طنز درست مي‌كنند و اين مطلب در آنجا منعكس است. البته حكومت كوبا مشكلات دارد، اما چون بطور نسبي يك اتكائي به مردم دارد و چون با مردم خودش مبارزه كرد. و به اتفاق مردم سركار آمده، مردم هم او را به اسم فيدل مي‌شناسند و من كه از نزديك با او مفصل صحبت كردم اخلاقاً يك آدم مردمي است و اينكه هنوز نتوانستند با او كاري بكنند، به خاطر اين است كه متكي‌ي به مردم است. گرچه بر اثر تبليغات و فشار آوردن روي افكار عمومي و بر اثر فشار اقتصادي ممكن است او را هم از پاي درآورند و نهايتاً هم اين كار را مي‌كنند، اما ببينيد چقدر تفوت دارد؟ اينجا افكار عمومي پشت سر دولت هست و آنجاها نبود، لذا مشكل براي‌شان افكار عمومي است، پس اينكه قدرتهاي گدن كلفت، آنجاهايي كه افكار و تبليغا‌ت‌شان كارگر نشده باشد نمي‌توانند كاري بكنند يك حقيتي است كه اين حقيقت را يك متخصص و يك كارشناس و يك اقتصاددان و يك سياسي حرفه‌اي نمي‌فهمد، اگر هم بگوئيم: مي‌گويد ممكن نيست با آمريكا در افتاد. لكن توده‌ي مردم اين حقيقت بسياري از حقايق از همين قبيل را مي‌فهمند، البته مشروط براينكه با توده‌هاي مردم در ميان گذاشته شده باشد.

س2: در قسمت‌هائي از صحبت‌تان فرموديد: در جامعه حركت‌هاي اصيل و اساسي را توده‌هاي مردم انجام مي‌دهند و روشنفكران و تحصيل كرده‌ها در نهايت چيزي را مي‌فهمند كه توده‌ها فهميده‌اند؟

ج: اين حرفي بوده كه ما گفتيم و لابد ايشان از قول ما نقل مي‌كند كه: نقش فرهنگ و تحصيلات در اين رابطه چگونه توجيه مي‌شود؟ در مورد تحصيلات بايد گفت: تحصيلات متنوع و مختلف، كارگزاران جامعه و متخصصين را درست مي‌كند و به اصطلاح، تكنوكرات‌ها را به وجود مي‌آورد. و به عبارت ديگر كساني را كه امور اداره‌ي صنعتي و فني و علمي و اداري و سازماني‌ي تشكيلات گوناگون را اداره خواهند كرد بوجود مي‌آورد و اين نمي‌تواند اشكال برآن حرف ما باشد كه گفتيم حركت‌ها را توده‌هاي مردم انجام مي‌دهند، اگر غير از اين است شما بگوئيد پس تحصيلات چه كاره است؟ بالاخره تحصيل كرده‌ها هم جزو همين توده‌هاي مردم هستند و همه‌ي تحصيل كرده‌هاي روشنفكر نيز به معنايي كه مورد نظر ما هست نيستند. ممكن است يك نفري كه تحصيل كرده هم باشد، اصلاً از سياست و مسائل جاري چيزي نداند، همچنانكه در گذشته زياد داشتيم و الان هم تحصيل‌ كرده‌هايي هستند كه به مقامات عالي علمي رسيدند و در يك رشته‌اي تخصص عالي هم پيدا كرده‌اند، اما از مسائل جاري جامعه و از مسائل سياسي و مسائل جهاني هيچ چيزي درك نمي‌كنند و قدرت تحليل سياسي ندارند، لذا كارشان اين است كه: يك كار مهمي از كارهاي اجرائي كشور در يك گوشه‌اي به آنها داده شود تا چرخي از چرخهاي مجموعه‌ي كشور را به چرخش در آورند، اين نقش تحصيلات است. لكن در مورد روشنفكران، (روشنفكران به معني‌ي خاص مورد نظر من، نه هر كسي كه اهل قلم و نوشته و كاغذ و كتاب و هر محصل و هر استادي اسمش روشنفكر باشد) يعني آن كسي كه حالت برجستگي فكري و يك حالت بينش فراگير اجتماعي دارد و مسائل سياسي را درك مي‌كند، به اين مي‌گوييم روشنفكر حرفه‌اي، والا روشنفكر به معناي عام، آحاد مردم هم مي‌توانند روشنفكر باشند و همانطور كه مكرر گفته‌ام خيلي از مسائل الان در جامعه هست كه در زمان گذشته فقط مخصوص محافل روشنفكري بود، مثلاً مسأله‌ي صهيونيزم و نقش صهيونيزم در جهان و خاورميانه بخصوص با تشكيل دولت اسرائيل و غصب اين سرزمين، اين را فقط روشنفكرها مي‌دانستند. يعني عامه‌ي مردم نمي‌فهميدند مسأله‌ي اسرائيل و غصب فلسطين هم هست، اما امروز چه كسي از مردم را پيدا مي‌كنيد كه اين قضيه را نداند؟ امروز اگر شما برويد دهات و شهرها و خانه‌ها، مي‌بينيد، اين حقيقت را، كه يك روز فقط روشنفكرها مي‌فهميدند و امروز هم در دنيا فقط روشنفكرها مي‌فهمند، اين را حتي پيرزنهاي ما هم مي‌دانند و در كشورهاي عربي نزديك به فلسطين هم كه با خود قضيه سر و كار دارند مي‌فهمند والا در غالب جاهاي دنيا همين را كه مردم ما مي‌فهمند، مسائل روشنفكري است. يا مسأله‌ي روشنفكري است. يا مسأله‌ي سلطه‌ي استكباري و استعمار نو، يعني آن چيزي كه از سي، چهل سال قبل بنام (نئوكلونياليز) استعمار نو در مقابل استعمار كره با ورود و سلطه‌ي مستقيم در كشورها مطرح شد اين جزء مسائل روشنفكري است. امروز در جماهع‌ي ما چه كسي هست كه از اين دو كلمه‌ي پدر شهيد و مادر شهيد نتواند حرفي بزند؟ اهل فلان روستا و فلان محله‌ي دور افتاده را شما مي‌ديديد آنجا كه ميدان گيرش مي‌آمد وقتي فرزندش شهيد شده بود، احساساتش به غليان مي‌آمد و مي‌ايستاد يك ساعت در مورد اين كلمه صحبت مي‌كرد، ولذا روشنفكري در انحصار يك قشر خاصي نيست، منتها يك قشري داريم به نام روشنفكر حرفه‌اي. مثلاً در جامعه‌ي نويسندگان، بخصوص نويسندگان بخش سياسي ـ روزنامه‌نگارها ـ هنرمندان ـ غالباً، يا عموماً: نقاشها، مجسمه‌سازها، شعراء، فيلم‌سازها، فيلنامه نويسها و نويسندگان تئاتر و غيره،‌ اينها روشنفكرهاي يك جامعه‌اند. بنابراين: در مورد اينها اين سؤال مي‌تواند مطرح بشود كه ما گفتيم حركت‌هاي اصلي و اساسي را مردم انجام مي‌دهند و سؤال كننده مي‌تواند از ما سؤال كنند و بگويد شما كه مي‌گوييد مسؤوليت بردوش مردم است، پس اينجا نقش روشنفكرهاي به معناي خاص، يعني روشنفكرهاي حرفه‌اي چه مي‌شود؟ بنده يك جوابي دارم كه آنرا در طول سالهاي پيش از انقلاب و بعداز انقلاب در محافل دانشجويي مكرر گفتم و اكنون باز هم تكرار مي‌كنم ـ يك بخش كاردست روشنفكر است، يعني حركت‌ها كه عبارت از تبيين و راه‌اندازي و تشريح حقايق سياسي و اجتماعي است، اين كار روشنفكر است و همانطور كه گفتم، مردم بدون داشتن يك معلم و بدون كسي كه آنها را ارائه‌ي طريق كند اين مسائل را مثل مسائل ديگر نمي‌دانند. پس از اول كار اين روشنفكرها هستند كه در هر كشوري با نوشتن مقاله، با گفتن شعر،‌ با تنظيم آثار هنري، با نوشتن نمايشنامه، با ساختن فيلم‌هاي گوناگون ـ حقايق سياسي را وارد جامعه مي‌كنند و اينجا نقش روشنفكرها نقش برجسته است. البته اين كار با آن بينش خاص روشنفكري انجام مي‌گيرد روشنفكران حرفه‌اي و به اصطلاح، روشنفكران ويژه داراي بينش برتري هستند و يك چيزهايي را مي‌فهمند و چون مطالعه كردند و كار كردند و دقت كردند، كان يك چيزي را مي‌بينند كه آدم معمولي در جامعه،‌ آن را نمي‌بيند، مثلاً در دوران اختناق كه مردم مشغول زندگي و كسب و كار خودشان بودند يك عده‌اي روشنفكرها كه البته فقط روشنفكرهاي غيرديني نبودند، بلكه روشنفكرهاي ديني نقش بيشتري هم داشتند، مثل گويندگان مذهبي و طلاب حوزه‌ها كه مي‌رفتند در شهرستانها سخنراني‌هاي خوب مي‌كردند، يا نويسندگان مذهبي و كساني كه از اين قبيل كارها مي‌كردند و در كنارش نويسندگان وروشنفكرهاي غيرمذهبي هم فعاليت داشتند، اينها خطر استعمار را براي مردم مي‌گفتند و مسائل جاري جامعه و اينكه حكومت بايد چگونه باشند را توضيح مي‌دادند و مردم را به يك بينشي مي‌رساندند.

پس روشنفكر نقش تبيين و راه‌اندازي دارد و آنها در اينجا پيشرو هستند، اما بعد كه مردم بر اثر اين تبيين به آگاهي رسيدند و يك چيزهايي را فهميدند، نوبت حركت و اقدام مي‌رسد كه حركت و اقدام را مردم انجام مي‌دهند و روشنفكرها غالباً اهل حركت و اقدام نيستند، ‌چون آنها ملاحظه دارند، ترس دارند، وابستگي دارند، احساس تكليف نمي‌كنند و مي‌گويند ما كارمان را انجام داديم. بنده با بسياري از روشنفكرهاي نسل خودمان، آن زمان كه در دانشگاهها و بيرون دانشگاهها رمان مي‌نوشتند يا شعر مي‌گفتند و كارهاي سياسي مي‌كردند، از نزديك رابطه داشتيم و مي‌ديديم اينها طلبكارند،‌ مثلاً يك آقايي كه شاعر خوبي بود و انصافاً شعرهايش هم اثر داشت خودش را تشبيه مي‌كرد به ماكسيم‌گوركي‌ي انقلاب اكتبر شوروي! مي‌گفت من ديگر كار خودم را كرده‌ام، و با اينكه هنوز سالها مانده بود به پيروزي انقلاب و پيروزي مستلزم زندان رفتن و كتك خوردن بود، او همه‌ي اينها را حذف مي‌كرد و مي‌گفت من ماكسيم‌گوركي‌ي انقلابم، به قول شماها فاكتور مي‌گرفت و مي‌گفت بقيه كارها را ديگران بكنند، ولذاست كه اقدام را مردم مي‌كنند. حالا اينجا براي اينكه شما بدانيد اين نكته از نكات روشنفكري است، يعني وقتي نوبت به اقدام و حركت مي‌رسد آنوقت ديگر پاي روشنفكر مي‌لنگد، خود اين يك حقيقت روشنفكري است و روشنفكرها همين را تحليل مي‌كنند.

يك نويسنده‌اي بود كه الان مرده است البته اين شخص ضدانقلاب است شد و گريخت، بعد هم مرد، يعني ضايع شد و از بين رفت. در سالهاي پيش از انقلاب نويسنده خوبي بود، نمايشنامه‌هاي خوبي هم مي‌نوشت. يك نمايشنامه‌اي نوشته بود بنام آي باكلاه، و آي بي‌كلاه كه حاصل اين نمايشنامه يك صحنه‌اي را ترسيم مي‌كرد كه يك جمعي در يك كوچه هستند و يك آقايي بالاي ايواني ايستاده اين جمع عصباني و ناراحت را از وضعيت يك خانه‌اي كه در انتهاي كوچه وقع شده از آنچه كه در آن خانه هست و او مي‌بيند اما مردمي كه پشت ديوار بودند داخل خانه را نمي‌ديدند آن آقا از اطلاعات خودش به اينها كمك مي‌كرد، يعني به آن جمع مي‌فهماند اينهايي كه در خانه هستند دشمنند و در چه وضعيتي هستند؟ بعد كه نوبت به اقدام شد و آن جمع خواستند حركت بكنند هر چه به آن آقا اصرار كردند كه مي‌خواهيم حمله كنيم به اين خانه تو هم از بالاي ايوان بيا پائين او حاضر نشد بيايد پائين و دوباره اين منظره تكرار مي‌شود: يكي در مورد آي‌ بي‌كلاه كه منظورش انگليس است و يكي هم در مورد آي باكلاه كه منظورش آمريكاست، يعني يك روشنفكر ايراني وجود انگليس و وجود آمريكا را در دو دوره‌ي متمايز در داخل كشور تشخيص مي‌دهد، كار زشت اينها و حركت استعماري اينها و خيانت‌هاي اينها را مي‌بيندو براي مردم كه در بين‌شان صنوف مختلف هستند بيان مي‌كند (البته او چون ضد دين بود نگفته بود آخوند هم بين‌شان هست) و مردم كه راه مي‌رفتند بروند يك كاري بكنند به او مي‌گويند تو هم بيا اما او مي‌ترسد و مي‌لرزد و ناراحت مي‌شود، بعد فرار مي‌كند به يك گوشه‌اي مي‌گريزد. اين نقش روشنفكر است!!.

من در همين بعد از انقلاب نوشته‌اي را از يكي از نويسندها ديدم كه نمي‌خواهم اسم او را ببرم اما نوشته‌ي خوبي بود، نقش روشنفكر زمان رژيم محمدرضاخان را به خوبي تشريح مي‌كرد، كه درست منطبق بود با آن عده از روشنفكرهايي كه حالا رفته‌اند اروپا، در خيابانهاي پاريس و لندن و لوس‌آنجلس و جاهاي ديگر، در قهوه‌خانه مي‌نشينند و گپ مي‌زنند و او در اين داستان كه نوشته، نقش روشنفكر جماعت را روشن مي‌كند. روشنفكر جماعت در كشور ما بشدت ترسو بود و از اسم پليس مي‌ترسيد، اهل اقدام و اهل حركت و كار نبود و از اين گذشته آلوده‌ي به تمام گرفتاريها بود، اهل مشروب، اهل مواد و از اين قبيل چيزها بود، غالباً شب تا صبح را مي‌نشينند و گپ مي‌زنند، صبح تا نزديك ظهر مي‌خوابند بعد هم عصر كه مي‌شود در خيابان شاهرضاي آن روز يا جاهاي ديگر قدم بزنند و سرشب به فلان قهوه‌خانه، سري بزنند، و به فلان بار بروند دمي به خمره بزنند و بعد بقيه شب را باز برگردند به همان گپ زدن، كارشان اين بود! يك سيكل بسيار، بسيار غلط زشت! اين كار عمده‌ي روشنفكرها و همين نام نشان‌دارهايي است كه شما مي‌شنويدف يعني همين‌هايي كه حالا اسم‌شان در روزنامه‌هاي ضدانقلاب خارج از كشور با تجليل مي‌آيد كه چند كلمه‌اي در فلان مجله‌ي ضد انقلاب داخلي نوشته (در داخل هم مجله‌ي ضد انقلاب كم نداريم كه چاپ مي‌كنند) يا اگر شعري گفته با آب و تاب شعرشان را مي‌نويسد. يكي از همين آقايان شعرا كه از دوستان مشهدي من بود و در طول مبارزات تقريباً با ما ارتباط داشت عيال او آمده بود به من شكايت مي‌كرد كه او رفته تهران و با اينها مأنوس شده. غالباً اينطور بودند كه از حركات مردمي و اين چيزي كه در بين مردم وجود داشت اينها خبري نداشتند و اصلاً جرأت ورود در حركت‌هاي مردمي را نداشتند. پس وقتي نوبت اقدام مي‌رسد، بطور غالب روشنفكر غيبش مي‌زند، مگر موارد استثنايي و آنها كه واقعاً يك احساس ايماني داشتند كه عمدتاً مستلزم ايمان به غيب است و ايمان به غيب در اينجاها كمك مي‌كند، اما آنهايي كه ايماني ندارند غيب‌شان مي‌زند و همانطور كه در جريان انقلاب ديده‌ايد اقدام و خطرپذيري را كردند خود اين ورود در صحنه‌ي اقدام، يك روشن بيني‌ي ويژه‌اي به انسان در صحنه مي‌دهد و آن آدمي كه در صحنه هست چيزهايي را مي‌بيند كه آدم بيرون صحنه از ديدن آنها عاجز است، يعني همين جوان معمولي كه يا كاسب،‌ يا دانشجو يا كارگر است و جزو آن قشر مخصوص روشنفكر نيست وقتي وارد ميدان اقدام و حركت‌هاي كذائي‌ي كتك خوردنها و كتك زدنها مي‌شود و روي صحنه مي‌آيد، خود اين يك روشن‌بيني‌هايي پيدا مي‌كند كه اين روش‌بيني با آْن روش‌بيني‌ي روشنفكرانه تفاوت عمده دارد، يعني اين روش‌بيني، گستاخانه و همراه با تهاجم است، همين چيي كه در مردم ما ديده شده.

شما وقتي نگاه كنيد، مي‌بينيد مفاهيم روشنفكري امروز در توده‌ي مردم تقريباً به شكل خيلي واضحي عموميت پيدا كرده است، يعني هر كس به انقلاب نزديكتر است اين روشن بيني را دارد، مگر كساني كه از صحنه‌ي انقلاب دورند و الان هم كساني را داريم كه با مظاهر انقلاب سروكاري ندارند، ولذا بهمين نسبت از روشن‌بيني دور هستند و چون اين روشن‌بيني گستاخانه است، با آن روشنفكري‌ي محافظه كارانه در تعارض قرار مي‌گيرد، به آن معنا كه آن روشنفكر هم نمرده و زنده است. بازهم فكر مي‌كند، اما فكر او با اين فكر متفاوت است او روشن بيني‌اش گستاخانه و همراه با اقدام و همراه با شجاعت و عمل و همراه با گشودن بن‌بست‌هاست، اگر چه غالباً از فرم‌ها و قالب‌هاي مخصوص روشنفكري بيرون است. اما آن روشنفكري كه همچنان باقي مانده و يك چيزهايي سرهم مي‌كند محافظه كارانه و دور از واقعيت و اقدام . دچار بن‌بست‌هاست لذا بعد از انقلاب آن كسي كه روشن‌بيني گستاخانه دارد همچنان حركت و اقدام مي‌كند و بتدريج به اهدافش مي‌رسد، يعني اگر همين روشن‌بيني در ملت ادامه پيدا بكند هر مرحله‌اي، مرحله‌ي بعدي را بوجود مي‌آورد و بعد از هر گامي، گام بعدي را برمي‌دارد تا برسد به هدف و نتيجه، آنوقت آن روشنفكر ديروزي كه تا امروز زنده مانده، از دو حال خارج نيست، يا اين است كه مي‌بيند حق مردم بوده و از آن چيزي كه اتفاق افتاده عبرت مي‌گيرد و برمي‌گردد تصديق مي‌كند كه اشتباه كرده، يا اينكه روي همان دگم بودن خودش قرص و محكم مي‌ايستد و همان مواضع اوليه را حفظ مي‌كند، منتها به يك شكل ديگر.

در آستانه‌ي انقلاب، شايد سه چهار ماه به انقلاب مانده بنده مشهد بودم كه در تهران حوادث زيادي بوقوع مي‌پيوست و در گرماگرم شروع مبارزات كه همه‌جا راه پيمائي‌هاي بزرگ و تظاهرات عظيم ميليوني تازه داشت شروع مي‌شد، در مركز گوته تهران كه متعلق به آلماني‌ها بود يك عده انجمني دست كردند و سخنراني‌هاي شبانه داشتند كه شايد بعضي از شما سن‌تان اقتضا مي‌كند به خاطر داشته باشيد، چهارده سال پيش. در حدود فصل پاييز بود كه در آن مركز هر شب دو سه نفذ سخنراني مي‌كردند و نوار سخنراني‌ها را مي‌فرستادند براي ما، در مشهد، من كه آن سخنراني‌ها را گوش مي‌كردم مي‌ديدم غالباً سخنهاي‌شان يأس‌آميز بود. مثلاً يك نفري در همان روزها سخنراني كرده بود و گفته بود مگر مي‌شود مشت با درفش مبارزه كند؟! و اين اصطلاح مشت با درفش در طول سال‌هاي مبارزه هميشه تكيه كلام محافظه كارها بود، اما حالا كه ديگر مردم حركت كرده‌اند و حركت عمومي شده و دستگاه سلطنت به لرزه در آمده وقتي اين حرف بزند پيداست كه خيلي ترسيده و دور از معركه است و در حالي كه آن شخص از نويسنده‌هاي معروف آن روزگار بود، اين عبارت مشت با درفش را مي‌گفت، كه البته آنوقت چپ‌گراها و ليبرالها و وابسته به جناح غرب يا به جناح شرق هر دو در اين جهت يكسان بودند. حالا اين روشنفكر اگر دهسال بعد هم زنده مانده باشد،‌ يا اين است كه عبرت مي‌گيرد و مي‌فهمد كه آنوقت اشتباه مي‌كرد و حق با مردم بود كه اهل اقدام و حركت بودند، كه اگر اين باشد، همان است كه ما گفتيم تحصيل كردگان و روشنفكران نهايتاً چيزي را مي‌فهمند كه توده‌ها فهميده‌اند، و يا اينكه حرف ديگري مي‌زنند و بهانه‌ي ديگر مي‌گيرند. يعني نسبت روشنفكر جماعت در مبارزه با سير توده‌ي مردم اين است كه ما عرض كرديم كه البته اين مردم بايد يك هدايت معنوي و الهي و ديني داشته باشند! والا چنانچه يك هدايت معنوي و ديني فائقي نداشتند وضع مردم خراب خواهد شد، همانطور كه بيست و چند سال متأسفانه در الجزاير شد. آنجا هم حركت‌ها ديني بود و مردم از مساجد بلند شده بودند، يك عده روشنفكر تحصيل كرده عرب فرانسوي زبان بودند و چون تحصيلات‌شان در فرانسه بود زبان فرانسه را بهتر از زبان عربي مي‌دانستند. من خودم يك كسي را كه با او صحبت مي‌كردم به عربي، يك تعبيري را نفهميد، از وزير خودش با زبان فرانسه پرسيد فلان چيز چه مي‌شود؟ گفت اين مي‌شود. يعني بايد عربي را برايش به فرانسه ترجمه مي‌كردند تا مي‌فهميد آن جمله‌ي عربي چيست؟ يك عده از اين قماش آدمها سركار آمدند و جريان امور را بدست گرفتند، يعني چون يك هدايت معنوي فراگير و يك رهبري حسابي در الجزاير نبود وضع بدان منوال شد كه ديديد و هنوز هم دنباله‌هايش را داريد مي‌بينيد كه حركت مردم خنثي مي‌شود!! و البته آگاهي‌هاي مردم از بين نخواهد رفت.

س3: با توجه به اينكه فرموديد: اراده و انتخاب انسان سرنوشت او را رقم مي‌زند، لطفاً در اين رابطه نقش عواملي نظير: محيط، وراثت، وسوسه‌هاي شيطاني و نفس اماره را بيان فرمائيد؟

ج: در اينجا بايد بگويم: اين عواملي كه ذكر شد و بسياري از عوامل ديگر، البته تأثيرات غيرقابل انكار را دارند، اما اين عوامل مثل هم نيستند. مثلاً عوامل محيط يك‌جور تأثير دارد و عامل نفس اماره يك جور ديگر مؤثر است. يعني نوع تأثير مشتهيات نفساني انسان با نوع تأثير محيط فرق دارد، مثلاً نقش اراده در مقابل نقش نفس اماره يك نقش واضحي است كه در مورد محيط و در مورد وراثت ممكن است به اين وضوح نباشد. مثلاً فرض بفرمائيد: در روايات دارد كه فرزند متولد شده‌ي از زنا از هدايت دور است. آيا اين بدان معناست كه او اصلاً قابل هدايت نيست؟ و حال اينكه اگر قابل هدايت نباشد و بعد هم خداي متعال او را به جهنم ببرد و به عذاب خودش دچار كند، چگونه مي‌شود كه نتواند اراده و اختيار داشته باشد؟! چنين چيزي عملي نيست. اما پاسخ اين است كه ما مي‌گوييم بلاشك اين عوامل همه‌ تأثير دارند، منتها تأثير اينها به معناي عليت نيست، بلكه به معناي مقتضي است. حالا اينكه عليت چيست و مقتضي چيست؟.

عليت اين است كه يك چيزي علت يك چيز ديگر باشد، يا يك حادثه‌اي علت پديده‌اي ديگر باشد. فرضاً آتش علتي است براي گرما و براي سوزاندن و اينها غيرقابل انفكاكند (به استثناي آن شكل معجزه آسا كه فعلاً بحث ما در او نيست) لكن آتش همه‌جا علت است براي گرما، يعني وقتي آتش بود سوزاندن و گرما هست و اين غيرقابل انفكاك است، اما نقش اين عوامل اينطور كه شما خيال كنيد اگر كسي مثلاً در محيط غيراسلامي متولد شد و پرورش پيدا كرد او ديگر اصلاً نتواند هدايت بشود، يا اگر كسي در خانواده و محيط فاسدي كه پدر و مادر و خويشاوندانش مبتلا به فسادهاي گوناگون هستند ديگر اصلاً نتواند هدايت بشود و مثل اينكه گرما از آتش منفك نيست و سوزاندن از آتش قابل تفكيك نيست، فساد هم از كسي كه در اين محيط متولد شده قابل تفكيك نباشد (اين چنين نيست). پس گفتيم تأثير نقش محيط و نقش وراثت به نحو تأثير عليت نيست. اما اينكه مقتضي چيست؟.

مقتضي اين است كه يك چيزي اقتضاي يك چيزي را دارد مثلاً فرض كنيد: آب‌وهواي مخصوص، اقتضاي روئيدن چنين گياهي را دارد اما اينطور نيست كه چون اين آب‌و‌هوا هست حتماً اين گياه روئيده خواهد شد. البته اين گياه را اگر بكارند و همه شرايطش را در اين آب‌وهوا فراهم بكنند به طور قهري و طبيعي رشد مي‌كند (اين را مي‌گويند مقتضي) يا در همين جايي كه اقتضاء هست فرض كنيد در هواي مثل هواهاي شمال ايران و بقول معروف هواي مديترانه‌اي مثلاً در فلان جور گياهاني بوجود مي‌آيند معنايش اين نيست كه اگر در آنجا يك سالي فرضاً هيچ كار كشاورزي نشود و بلكه بمب‌هاي شيميايي هم آنجا منفجر كنند باز هم حتماً در ساحل مديترانه اينها رشد خواهند كرد، ولذا اگر مانعي نبود و اگر عامل ضدي وجود نداشت اقتضاي اين آب‌وهوا است كه چنين گياهي رشد كند، والا اگر يك عامل ضدي را ايجاد كرديم اين گياه رشد نخواهد كرد. فرضاً در فلان سرزمين عقرب‌زا مثل بعضي از شهرهاي خودمان كه عقرب يا فلان حيوان موذي گزنده بوجدو مي‌آيد مثل اطراف مشهد ما كه يك نوع مار بعمل مي‌آيد و به آن مارشتري مي‌گويند چون رنگ شتر است، اقتضاي طبيعت اينجا چنين حيواني را بعمل مي‌آورد، و اين در صورتي است كه مانعي وجود نداشته باشد. اما اگر ما آنجا را سمپاشي كرديم يا عوامل خلاف زيستي‌ي اين حيوان را در آنجا بوجود آورديم، ديگر آن حيوان مضر بعمل نمي‌آيد. اقتضاء اين است، ولذا من مي‌گويم عوامل محيط و وراثت در وجود انسان نقش مقتضي دارد. نه نقش علت. بله اگر كسي در خانواده‌ي فاسد يا در محيط فاسدي متولد شد و يا در محيط گمراهي متولد شد كه هدايت ديني ندارد اقتضاي آن محيط همين است كه اين آدم گمراه و فاسد بشود اما وقتي كه يك عامل ضد اين وجود نداشته باشد و اگر يك روشن‌بيني و تذكر در اينجا بوجود آمد، يعني همين كسي كه در خانوداه‌ي فاسد زندگي كرده اگر آدم اهل ذكري بود كه قرآن هم مي‌فرمايد: انما تنذر من اتبع الذكر (يس - 11) تو كسي را مي‌تواني انذار كني كه او پيرو ذكر باشد. همين جواني كه در چنين خانواده‌ي رشد كرده،‌ اگر اندكي تأمل كند بروشني احساس مي‌كند كه اين وضعيت خوبي نيست، ولذا اگر از بيرون اين محيط يك بارقه‌ي هدايت كه مخالف اين وضعيت باشد به چشم او بخورد به دنبال او مي‌رود. پس اگر اينجا يك عامل هدايت و راه رشد و صلاح براي آن كسي كه در اين محيط فاسد دارد زندگي مي‌كند مطرح شد و او عزم كرد و تصميم گرفت به دنبال او برود، همانطور كه مكرر اتفاق افتاده و شما خودتان هم شايد در مواردي ديده باشيد كسي از يك خانواده‌اي را كه همه ضدانقلابند و اين انقلابي محض است.

قبل از انقلاب در مشهد و در آن دوران سخت مبارزات جوانهايي مي‌آمدند پيش من پدرشان را من مي‌شناختم. از مخالفين سرسخت اين راه بودند، يك وقت يكي از اين پدرها كه روحاني و مخالف اين مسائل بود آمد منزل ما و من تعجب كردم اين آقا كه ميانه‌اش با ما خوب نيست چرا منزل ما آمد؟!‌ بعد معلوم شد او كه فهميده سرش درس تفسير ما مي‌آيد آمده است بگويد چرا پسرش درس تفسير شما مي‌آيد؟ من خنديدم و گفتم من از شما سئوال مي‌كنم، چرا پسر شما درس تفسير من مي‌آيد؟ نگذاريد بيايد، اما او نمي‌توانست نگذارد. يعني آن پسر بر آن محيط خانوادگي ارتجاعي ضدانقلاب فائق آمده بود و شما وقتي نگاه كنيد، از اين قبيل فراوان خواهيد ديد، در تاريخ هم زياد ديده‌ايد.

خداي متعال در قرآن براي كساني كه ايمان آورده‌اند يك نمونه‌اي آورده مي‌فرمايد و ضرب‌الله مثلاً للذين امنو امراه فرعون (تحريم - 11) البته اينهم جالب ايت كه خداوند با اينكه اين همه مردم مؤمن در تاريخ بودند. يك زن را نمونه آورده! شايد علتش اين باشد كه تأثير آن محيط روي اين خانمي كه زن او و مورد اعتماد اوست، فشار بيش از يك‌مردي است كه ممكن است حالا بيرون از خانه برود و چون آن زمانها زنان در يك محيط محصوري بودند لذا شجاعت اين زن، استثنائي‌تر از هر مرد ديگري است كه در آنچنان محيطي بوده و در عين حال به مجرد اينكه بارقه‌ي هدايت را مي‌بيند بلافاصله اراه‌ي او فائق مي‌شود و بعد هم با آن عقوبت سخت او را مي‌كشند اما از ايمانش برنمي‌گردد.

پس بنابراين: من مي‌گويم اين عوامل و همان وسوسه‌ي نفساني كه شما گفتيد مؤثرند البته مؤثر هست و وسوسه‌ي نفس چه بسا افرادي را گمراه كرده است، اما آن اراده و قدرت انتخابي كه خدا به آنان داده است، او مي‌تواند بر همه‌ي اينها فائق آيد، به شرط اين كه انسان اين اراده را به كار بگيرد. من ديروز طبق معمول براي آقايان طلاب درس فقه، قبل از درس يك و عضو تلمبه‌ي تعبيه شده در قفسه‌ي سينه‌ي انسان نيست، بلكه قلب آن مركز يا آن نيرو و قو‌ه‌اي است كه نيت مي‌كند و تصميم مي‌گيرد و راه صحيح را پيدا مي‌كند.

در قلب انسان دو گوش وجود دارد: يك گوش آن است كه نفس اماره در او وسواس مي‌كند و يك گوش ديگر آن است كه فرشته‌ي الهي سروش الهي در او مي‌دمد و اين تعبير كنايه‌اي زيبا و شاعرانه و هنرمندانه است، يعني از دو عامل تأثير مي‌پذيرد، يكي آن عامل معنوي خدائي است كه مي‌گويد: اين كار خوب را بكن، و ديگري آن عامل وسواس خناس است كه مي‌گويد نكن، يكي آن عامل الهي است كه مي‌گويد از اين كار بد اجتناب كن و ديگري آن عامل وسواس خناس است كه مي‌گويد: اينكار بد را بكن و جمله‌ي جالب اين است كه در آخر روايت مي‌گويد اينكه خداي متعال درقرآن فرموده: اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه (مجادله - 22): خداي متعال مؤمن را با روح خود كمك مي‌كند، مراد از كمك همين است. يعني دائم آن سروش غيبي كانه به گوش انسان مؤمن كه مي‌خواهد كار بدي را انجام بدهد مي‌خواند كه آن كار را نكن و به كار خوب كه مي‌رسد يك نيروي معنوي به او مي‌گويد براي انجام آن كار اقدام كن ولذا اين دو گوش دو چيز را مي‌شنود و در اينجا انتخاب با شماست، بنابراين نقش اراده و انتخاب انسان اينجا معلوم مي‌شود.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

پرسش و پاسخ (1)
موضوع: چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 5:15 قبل از ظهر

بسم‌الله الرحمن الرحيم

يك سئوال اين است: كه چرا در بعضي از اوقات قرآن كريم به ذلك الكتاب كرده و بعضي از اوقات اشاره كرده به هذا الكتاب مگر دو قرآن موجود است.

جواب: ما اصلاً در قرآن هيچ جا هذا‌لكتاب نداريم. اما تعبيراتي مثل: هذا القرآن، يا تلك آيات الكتاب، اين است آيات كتاب، ياهذا كتابنا، يا هذا كتاب داريم. اما هذا الكتاب يعني كتاب براي قرآن كه اشاره به قرآن كرده باشد نداريم. فقط يك جا در قرآن هست ما لهذا الكتاب لايغادر صغيره و لا كبيره الا احصارها (49 - كهف) كه مربوط به قرآن نيست، بلكه اشاره به نامه‌ي اعمال روز قيامت است كه كافر تعجب مي‌كند كه چگونه همه چيز اعمال من در اين ثبت است! بنابراين كلمه‌ي هذا الكتاب در قرآن نيست كه اشاره به قرآن باشد. لكن حالا بفرض باشد اين اشكالي ندارد كه يك جا از آن حقيقت، با اسم اشاره‌ي دور ياد كنند و يك جا با اسم اشاره و ضمير نزديك يعني چيزي غلط نيست، و همانطور كه عرض كرديم در ذالك الكتاب چند جور مي‌شود معنا كرد:

يكي اينكه بگوئيم: چون كتاب با عظمت است ولو پيش روي شماست اشاره‌ي به دور مي‌كند، مثل اينكه شما با يك نفر كه صحبت مي‌كنيد وقتي مي‌خواهيد او را احترام كنيد، مي‌گوئيد: آنجناب چنين فرموديد در حالي كه اين جانبي است كه در مقابل شما نشسته اما مي‌گوئيد آنجناب مثلاً. يا بگوئيم ذالك يعني آن چيزي كه در ذهن شما بود و همه منتظرش بوديد ذالك الكتاب اين است كه جلوي شما، كه ما ترجمه كرديم آنك كتاب، يعني كتابي كه در انتظارش بود اينست. بنابراين: اشكالي ندارد كه ما به حقيقتي گاهي با اشاره‌ي دور و گاهي با اشاره نزديك اشاره كنيم و معنايش اين نيست كه اينها دو چيزند.

سئوال دوم: اين است: كه در ذيل آيه‌ي شريفه ان الذين كفروا سوآء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون چند سئوال هست:

الف _ آيا معناي كفر مي‌تواند خيلي وسيع‌تر از معناي كفر در برابر اسلام و پيامبر و امامت باشد؟ و آيا مراحل نازله‌ي آن كه خود خيلي وسيع‌ است مي‌تواند در خود ما مؤمنين ظاهري باشد جواب اينست كه: البته به يك معنا چرا، در يك روايتي داريم كه كفر را به درجاتي تقسيم كرده و بعضي از آن در جات حتي شامل بعضي از مؤمنين ضعيف‌الايمان يا مؤمنين بد عمل هم مي‌شود همچنان كه در جوامع طاغوتي بخصوص، جوامعي كه با نظامهاي حكومتي جابرانه و كافرانه، ازاين قبيل كفر زياد شما پيدا مي‌كنيد كه اسم‌شان مؤمن است، لكن باطن‌شان از هر كافري، كافرتر است، اما اينجا مراد آنها نيستند، بلكه در اين آيه همه‌ي آيات، يا بيشتر آيات قرآني كه در آنها اسم كفار هست منكرين دين مورد نظرند، يعني آنهايي كه با اصل دين مقابله كردند. مثل اينكه در قرآن مي‌گويد: يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين (9- توبه) با كفار و منافقين مبارزه كن. در اينجا مؤمنين ضعيف‌الايمان نيستند. يعني يكي از مراتب كفر هم بر او صدق كند اين را نمي‌گويد مبارزه كن، بلكه مي‌گويد هدايتش كن. اصلاحش كن، لذا اينجا مراد همان كفاري هستند كه مقابل اسلام موضع گيري داشتند. بنابراين: نه در اين آيه و نه در آيات ديگري كه در آنها از كفر سخن رفته غالباً (اينكه نمي‌گوييم عموماً، چون يك استقراء تام و تمامي نكردم) تا آن جايي كه در ذهنم هست. مراد همين معنايي است كه ما بيان كرديم.

ب‌ـ تفاوت كفر و شكر در قرآن چيست؟ جواب اينست كه:

شرك يك مسلك و يك عقيده است، يعني دو خدايي و چند خدايي، يك دين و يك آئين و يك نوع اعتقاد است مثلاً: فرض بفرمائيد سه خداي. بعضي منكرند و مي‌گويند زرتشتي‌ها موحد بودند، اما به هر حال در دوراني ازتاريخ، بلاشك زرتشتي‌ها دو خدايي بودند و لو اصلش هم يك خدايي يا چندين خدايي كه امروز در هندوستان و برخي از جوامع عقب افتاده‌ي آفريقايي در بين قبايل قديمشان كه بت پرستند.

در هند بت‌خانه‌هاي متعددي را بنده ديده‌ام. خداهاي مختلف با شكل‌هاي مختلف در يك بتخانه هستند. وقتي از يك خيابان به خيابان ديگري مي‌رويد مي‌بينيد جند نوع بت‌خانه هست كه وقتي وارد آنها مي‌شويد مي‌رويد بالا باز چند نوع از خدا كه هر كدام از آنها يك اسمي دارند، يا مثل خدايان اساطير يوناني و رومي قديم الهه‌ي عشق، اله‌ي طوفان، الهه‌ي باران، الهه‌ي آتش كه افسانه‌هاي عجيب و غريبي هم دارند، كه آن نمايشنامه‌نويس قديمي يوناني به نام سلف كه قبل از ميلاد بوده. مثلاً: درباره‌ي خدايان و جنگهاي اينها و دعواهاي اينها چيزهايي نوشته اينها مسلك است. يعني هر دين شرك‌آلودي يك مسلك است. اما كفر يك معناي وسيعتري از همه‌ي اينها دارد، يعني كافر ممكن است مشرك باشد (دو خدايي، سه خدايي باشد) ممكن هم هست اصلاً به خدايي اعتقاد نداشته باشد مثل ماديين، ملحدين، دهريين، اينها هم كافرند و به هيچ خدايي معتقد نيستند. به معناي انكار كننده‌ي را حق و آئين درست است، اما مشرك عبارت استاز آن آئين خاص كه مثلاً: دو خدايي يا سه خدايي و از اين قبيل است.

ج ـ آنطور كه از ظاهر آيه: ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم بر مي‌آيد، خدا بر قلوب چشمها مثلاً مهر زده و اين در حالي است كه اينها خود چشم و گوش‌شان را بسته‌اند؟ اين سئوال خوبي است و من راجع به اين موضوع قاعدتاً اگر سئوال هم نمي‌شد، اندكي بعد به يك مناسبتي صحبت مي‌كردم: در قرآن همه‌ي پديده‌هاي طبيعت و انسان كه يك عامل طبيعي‌ي روشني هم دارد به يك اعتبار بخدا نسبت داده مي‌شود، مثلاً درباره‌ي مرغها و پرنده‌هايي كه در آسمان پرواز مي‌كنند مي‌گويد:

مايمسكهن الاالله (79 – نحل): هيچكس اينها را در آسمان نگه نداشته مگر خدا در حالي كه شما مي‌دانيد طبق فنون طبيعي بال اينها و وزن مخصوص‌شان و فشار هوا، اينها را در آسمان نگه مي‌دارد، يا مي‌گويد:

والله انزل من‌السماء ماءا (65 – نحل) « باران را خدا نازل مي‌كند. در حالي كه باران يك علت طبيعي دارد: از تراكم ابرها و بقيه‌ي عوامل باران بوجود مي‌آيد و همينطور پديده‌هاي ديگر، كه اين معناي درستي است، چون خدا كه رقيب قوانين طبيعي نيست، تا اگر شما گفتيد خدا اين كا را كرد معنايش اين باشد كه قانون طبيعي اين كا را نكرده، خدا در عرض قوانين طبيعي نيست كه باشد يا آن باشد. خدا در طول قوانين طبيعي است و قوانين طبيعي را هم خدا بوجود آورده، اين خاصيت را هم خدا به ابر و باد و هوا و بال مرغ و بقيه چيزهاي عالم بخشيده است. خدا آن آفريننده‌اي نيست كه سازنده باشد و رفته باشد گوشه‌اي نشسته باشد، مثل: ساعتي كه شما كوك مي‌كنيد مي‌گذاريد روي طاقچه بعد ديگر شما رفتيد كنار خود ساعت دارد كار مي‌كند، اينطور نيست، بلكه در هر لحظه‌اي از لحظات اراده‌ي الهي در خلق و تكوين و تربيت موجودات اثر دارد و هر حادثه‌اي از كوچك و بزرگ كه در عالم اتفاق مي‌افتد طبق قوانين طبيعي و به اراده‌ي خداست و خداست كه اين قانون را بوجود آورده، خداست كه اين خاصيت را به اين شي‌ئ و يا جسم داده، شما هم كاري را مي‌كنيد، در نهايت بخدا وابسته است « قل كل من عندالله » همه از سوي خداست. يعني اين اراده را خدا به شما داده كه شما انتخاب مي‌كنيد. اين عقل را خدا به شما داده كه شما براساس او مي‌بينيد. اين شهوات را كه شما براساس او لغزش پيدا مي‌كنيد، خدا به شما داده بنابراين: مي‌توان همه‌ي اين چيزها را به خدا نسبت داد، البته اين بحث گسترده‌تر از اين است و اگر عمري بود و توانستيم جريان تفسير را ادامه بدهيم تا برسيم به آن آياتي كه در دو سه آيه پي‌درپي يك چيزي را به خدا نسبت مي‌دهد و باز در چند آيه بعد از آن مي‌فرمايد: كار خوبش متعلق بخداست و كار بدش متعلق به شماست كه اگر به آنجا برسيم من با يك ظرافتي كه در بحث هست روشن خواهم كرد اين يعني چه و چگونه است كه خدا ير دلهاي اينها مهر زده؟ يعني اينها با سوء انتخاب خودشان كار مي‌كردند كه نتيجه آن كار، بطور طبيعي اين مي‌شود كه طبق عكس‌العمل طبيعي و قانوني بر دلهاي آنها مهر خواهد خورد. حالا اين قانون طبيعي را چه كسي بوجود آورده اين عكس‌العمل الهي است و درباب منافقين هم مي‌گويد:

يخادعون الله والذين آمنوا و مايخدعون الا انفسهم و مايشعرون (9 – بقره): خيال مي‌كنند مي‌خواهند خدا را فريب دهند اما در حقيقت خودشان را فريب مي‌دهند آنجا هم انشاء‌الله به يك مناسبتي شبيه اين عرض خواهم كرد. پس بنابراين: هيچ مانعي ندارد و لسان قرآن اين است كه پديده‌هاي طبيعي را كه معمول قوانين طبيعي است، معلول لراده‌ي خدا مي‌داند و مي‌توان با يك ديد وسيعتر همان را بخدا نسبت داد و اين را مجازات خدايي دانست در حق آن كسي كه خودش مقدمات آنها را فراهم كرد.

سئوال سوم: در حالي كه مضمون آيه قرآن اين است كه خداوند بر گوش و دل و چشم كفار پرده گذاشته و آن را بسته است پس ديگر انسان مذكور، مسئوليتي در مقابل عدم قبول حقيقت ندارد و مي‌تواند ادعا كند كه چون خداوند راه دل او را بسته به اين گمراهي افتاده است.

جواب: با اين توضيحي كه ما داديم اين اشكال درست نيست، وقتي شما دستت را مي‌گذاري زمين و چاقو را محكم مي‌زني روي دستت و مي‌بري و چه كسي دست تو را بريد؟ خدا، و مي‌شود گفت چون خدا دست‌ترا بريده پس شما اينجا مقصر نيستيد، لكن شما مقصريد، چون خدا در شرايطي كه شما چاقو را بلند مي‌كني روي دستت مي‌زني دست شما را مي‌برد. اين قانون را خدا در جسم تو و در لبه‌ي تيز فولادي قرار داده. نزن تا بريده نشود. اگر گفتند خدا دست شما را بريده، يا شما وقتي كسي را با گلوله مي‌زنيد مجروح مي‌كنيد، چه كسي او را مجروح كرده؟ هم مي‌توان گفت شما و هم مي‌توان گفت خدا، هر دو هم درست است، اما چون ما اين نسبت را به خدا مي‌دهيم به همان دليلي كه خداي متعال در جسم تو و در گلوله و در اين فضا اين قوانين را قرار داده، آيا اين موجب مي‌شود كه شما مسئول نباشيد؟ چرا، شما مسئول هستيد و قصاص دارد. بايد مجازات شويد. ولذا اينكه خدا چشم و گوشش را بسته، بصورت جبر نيست بلكه خدا ناشي از فعل خود او و از سوء انتخاب اوست او گزينش بد كرده و نتيجه‌ي اين گزينش همين است كه راه دلش بسته شود و حقايق را نفهمد، هر كسي مي‌تواند اين كار را بكند. حتي يك آدم مؤمن حزب‌اللهي هم اگر يك دو، سه ماه خودش را در فساد و شهوات‌راني بغلطاند، بعد از دو، سه ماه كه به خودش مراجعه كند، مي‌بيند آن ميلي را كه قبلاً به خواندن قرآن داشت حالا ديگر ندارد، يا آن شوقي كه به رفتن مسجد ذاشت ديگر ندارد و صداي اذان كه قبلاً او را به هيجان مي‌آوزد ديگر به هيجان نمي‌آورد و نغمه‌هاي دعاي كميل كه او را مي‌لرزاند ديگر نمي‌لرزاند دلش بسته شده، حالا چه كسي بسته است؟ خدا، آيا خود او ديگر مقصر نيست؟ چرا، عامل اصلي خود اوست، چون او با اراده‌ي خودش رفت و در شهوات غلطيد و لازمه‌ي طبيعي و قانوني‌ي در شهوت غلطيدن هم اينست كه دلش بسته مي‌شود، پس خود او مسئول است.

اما سئوال چهارم اينست كه: اصولاً چرا خداوند بر دلها و بر گوشها پرده مي‌گذارد؟ جوابش از آنچه كه گفتيم: معلوم شد به خاصر سوء انتخاب غلطي است كه خود ما مي‌كنيم. آن كسي كه انتخاب غلط مي‌كند در شرايط دروني و خداداد خودش از آن كسي كه انتخاب درست مي‌كند هيچ كسري ندارد، يعني شما نمي‌توانيد بگوئيد اين يك چيزي از آن يكي ديگر كسر داشت كه اين انتخاب غلط را كرد، تا بدينوسيله سلسله‌ي علل را بخدا نسبت بدهيد. فرض بفرمائيد يك نفري كه دل بستگي دارد به يك چيزي، مثلاً ثروتمندي است كه به ثروت خودش دل‌بسته، اين در مقابل آن دعوتي كه بالنهايه موجب مي‌شود تا ثروت از دستش گرفته شود يك امتناعي دارد. حالا آيا ممكن است يك ثروتمندي هم باشد كه اين امتناع را نداشته باشد و بذل كند؟ بلكه ممكن است،‌ يعني همان حرفي كه تفكرات مادي سابق مي‌گفتند خصلت طبقاتي غير قابل تغيير است در حالي كه حرف غلطي بود، و ما، در قرآن نمونه‌اش را داريم: زن فرعون از نظر خصلت طبقاتي زن يك پادشاه و در طبقه‌ي پادشاهان بود و زن پادشاه از خود پادشاه هم راحت‌تر است، اما در عين حال به موسي ايمان آورد و از همه‌ي انچه كه داشت صرف نظر كرد. پس اين اراده‌ي شماست كه در مقابل يك شهوتي و يك ميل نفساني آيا از خود خويشتنداري نشان بدهيد يا نشان ندهيد، كه اگر نشان داديد نتيجه يك چيز خواهد شد و آثار و بركاتي خواهد داشت، و اگر نشان ندهيد نتيجه چيزديگري خواهد شد. بهرحال آن كسي كه نتايج را براي خودش رقم مي‌زند شما هستيد كه انتخاب مي‌كنيد. شما تصور كنيد جواني در سن هيجده، نوزده سالگي بنام يوسف را، در عين شهوت و در نهايت زيبائي كه مورد علاقه‌ي زني با همين خصوصيات قرار مي‌گيرد: اينجا دو جور مي‌شود عمل كرد: يكي تسليم شدن و بصورت يك آدم فاسقي درآمدن و ديگر امتناع كردن و ناگهان رشد كردن و بالا رفتن و تعالي پيدا كردن است. اين از چيزهاي خيلي واضح و از آن تأثير و تأثرهايي است كه انسان نتيجه‌اش را خيلي زود مي‌بيند، شما در مقابل هريك از شهوات مقاومت كرديد اولين اثرش اين است كه براي مقاومت بعدي آماده‌تر و قوي‌تر مي‌شويد. ممكن است شما بگوئيد: نه، آن آقايي كه مقاومت كرد، او يك خصوصيتي داشت كه اين ديگري نداشت، چه خصوصيتي؟ هم او عقل داشت هم اين، هم او چشم داشت، هم اين مي‌ديد، منتها اين خودش را رها كرد و تسليم هواي نفس شد و تصميم نگرفت اما او تصميم گرفت. ولذا تصميم گرفتن و تصميم نگرفتن يك امري مرتبط به شماست.

وقتي كوس جنگ نواختند اين همه جوان در اين مملكت بود يك جوان از زير كولر خانه‌اش در تابستان و كرسي گرمش در زمستان بلند شد رفت كردستان و خوزستان و يك جوان هم گفت ولش كن. اين يكي انتخاب كرد و آن ديگري انتخاب نكرد، او كه انتخاب كرد شد جزو اولياء‌الله واقعي. جوانهاي ما آنهايي كه با خودشان مجاهدت كردند و رفتند به جبهه و شهيد شدند. عامي هم بودند در آم روزهاي آخر و آن لحظات آخر واقعاً جزو اولياء‌الله شدند، البته فرصت‌ها هميشه در اختيار همه هست.

سئوال پنجم: هدايت قرآني تنزل پيدا كرده و به قلب پيغمبر وارد مي‌شود آيا وجود نازنين ايشان در مرحله‌ي پائين‌تر از كتاب الهي قرار داشته و دنباله‌ي سئوال در مورد كلمه‌ي ثقل اكبر و ثقل كبير توضيح داده شود؟

جواب: اما در مورد سئوال اول كه آيا پيغمبر پائين‌تر بوده؟ به اين صورت است كه معارف الهي در يك سطح ربوبي است و در يك سطح بالاتر از انسان است. بعد اين را خداي متعال آماده مي‌كند براي فهم پيغمبر و نازل مي‌كند برقلب پيغمبر(ص) و لذا آن معارف بالاتر از پيغمبر است و شكي نيست. آيا پيغمبر در راه چه چيزي مجاهدت مي‌كرد؟ امام حسين(ع) در راه چه چيزي كشته شد؟ جز در راه همين معارف بود كه اين معارف در ذهن بشر جا بيفتد؟ انبياء عظام، يعني عزيزترين حقايق عالم خلقت خدام اين معارفند. ولذا مثل اين است كه شما فرضاً چيزي را نمي‌دانيد و از او اطلاع نداريد بعد كه به شما مي‌گويند اين نازل مي‌شود به ذهن شما، و فرود مي‌آيد تا به ذهن شما مي‌رسد. در مورد سئوال دوم، ثقل اكبر و ثقل كبير: اينجا اصطلاح ثقل اكبر و ثقل اصغر است ثقل اكبر كتاب‌الله است و ثقل اصغر اهل‌بيتند و در حديث پيغمبر هست كه هم شيعه و هم غير شيعه آن را نقل كرده‌اند.

« اني تارك فيكم الثقلين كتاب‌الله و عترتي» من دو چيز گرانبها را ميان شما مي‌گذارم «كتاب‌الله و عترتي» البته بعضي از اهل سنت هم كتاب‌الله و سنتي روايت كرده‌اند. اما همه‌ي شيعه و بسياري از اهل سنت «وعترتي» گفته‌اند كه همين درست است «كتاب‌الله و عترتي» عترت ثقل اصغر است و كتاب ثقل اكبر.

سئوال ششم: در مورد وحي بيشتر توضيح بفرمائيد كه آيا فقط در مورد انسان است يا به جمادات و حيوانات (زنبور) هم وحي مي‌شود؟

جواب: همانطور كه گفتم: معني وحي اينست كه يك حقيقت والايي را فرود بياورند تا سطح ذهن شما آنرا به شما القا كنند. وحي معارف الهي فقط بر قلب انسانهاي برگزيده يعني پيغمبران نازل مي‌شود، البته آنها آنچه را كه بر آنها نازل شده و وجودشان آنرا لمس كرده همان را با زبان قابل فهم مردم براي مردم بيان مي‌كنند و اين وحي معارف الهي است. اما اينكه اشكال كننده اشاره به زنبور كرده و در قرآن آمده: واوحي ربك الي النحل: خداي متعال، پروردگار تو وحي فرستاد، به زنبور عسل و ما گفتيم پيغمبران فقط قبول وحي مي‌كنند و وحي بر آنها نازل مي‌شود پس زنبور بر عسل هم وحي نازل شده، اين وحي غير از آن وحي است كه بر پيغمبران مي‌شود. وحي يعني فرستادن، و بر او فرود خواندن، و به او فهماندن. تا آن چيزي كه فهمانده مي‌شود چه باشد؟ آن چيزي كه به زنبور عسل فهمانده مي‌شود آن نيست كه به پيغمبر فهمانده مي‌شد. دنباله‌ي خود اين آيه مي‌گويد: آنچه را كه ما به زنبور عسل فهمانديم چيست؟

ان اتخذي من الجبال بيوتاً و من الشجر و مما يعرشون (68 – نحل) بر و در كوهها و دره‌ها خانه درست كن، يعني غريزه‌اي كه در او قرار داده شد وحي الهي است و اين وحي را فقط به زنبور عسل نكردند، بلكه به گوسفند و مرغ خانگي و به كبوتر و به همه‌ي موجوداتي كه اين غريزه را دارند هم شده است. پس آن غريزه‌اي كه به آنها داده شده، اين هم نوعي وحي است. اما اين غير از (وحي) معارف الهي و اسماء الهي و صفات الهي است كه به پيغمبر مي‌شود. به قول امام رضوان‌الله عليه نورالسموات كه در قرآن گفته شده: خدا نور آسمان و زمين است يعني چه؟ اينكه خدا نور آسمان و زمين است هركسي يك چيزي در ذهنش از اين نقش مي‌بندد، اما حقيقت را چه كسي جز آنكه وحي بر او نازل شده است مي‌فهمد؟ اين از آن چيزهايي است كه پيغمبر مي‌فهمد. البته اين را پيغمبر مي‌تواند با يك زبان و يك نحوي به ما بفهماند، اما ان حقيقيت و منشرح شده‌ي او به شكل كامل براي ما انسانهاي معمولي قابل استفاده نيست. ولذا اين را كه به زنبور عسل وحي نمي‌كنند. به زنبور عسل وحي مي‌كنند برو خانه بسار او هم مي‌رود مي‌سازد. بنابراين آن وحي كه ما گفتيم مخصوص انسانهاي برگزيده است، وحي معارف الهي است نه آن وحي كه به حيوانات مي‌شود و شامل غرائز حيوانات هم هست.

سئوال هفتم: در بحث اخير، شما فرموديد: پيامبران احكام متفاوت بيان كرده‌اند لكن معارف و جهان‌بيني‌ها و هدفشان يكي بوده است، لطفاً منظورتان از تفاوت در احكام را بيان بفرمائيد كه آيا مقصود اينست كه احكام و اعمال پيرامون اديان ديگر پذيرفته است؟

جواب: مقصود ما اين نيست.

وهر پيغمبري كه مي‌آيد احكام قبلي را نسخ مي‌كند يعني نوبت احكام او ديگر تمام شد. بلاشك زمان عيسي(ع) در دين حضرت عيسي(ع) نماز بود. اما نه اينطور نمازي كه من و شما مي‌خوانيم، بلكه يكجور نماز و يكجور توجهي به خدا بود، يعني اصل توجه بخدا جزو اصول است و چگونگي آن جزو احكام است. اصل انفاق در راه خدا جزو اصول است و چگونگي آن جزو احكام است و چگونگي عملكرد انسانها در هر دوره‌اي از زمانها متفاوت است و براين اساس است كه اديان پي‌درپي مي‌آيند تا مي‌رسد به دين خاتم و دين خاتم يك خصوصيتي دارد كه آن خصوصيت او را پايان ناپذير كرده در اين‌باره بحث‌هايي هست و مرحوم شهيد مطهري هم مكتوبات بسيار خوبي دارند، لذا اگر وقت داشتيد مراجعه كنيد استفاده زيادي خواهد كرد. به هر حال آنچه ما گفتيم اين است كه معارف و جهان‌بيني‌ها همه يكسان است، يعني اگر كسي بگويد حضرت‌عيسي دردين خود همان چيزي را كه مسيحي‌ها امروز مي‌گويند مريم مادر خداست و عيسي هم خود خداست و پدر مردم است و اينها را آورده، اين دروغ محض است و حضرت عيسي نه تنها حتماً چنين چيزي را نياورده بلكه حضرت عيسي توحيد خالص و ناب و يگانگي را آورده، درباب قيامت همين‌طور، درباب انسان همين‌طور، در باب بقيه معارف ديگر همين‌طور، ولي احكام حضرت عيسي با احكام پيغمبر خاتم(ص) اختلاف دارد. احكام حضرت عيسي با احكام حضرت موسي هم كه قبل از خودش اختلاف داشت و در آيات متعددي از قرآن به اين معنا تصريح شده كه امروز از اديان گذشته بحث مي‌كنيم، معارف آنها را امروز زنده مي‌دانيم نه احكامي را كه آنها آوردند، احكام آنها ديگر مرده است! امروز احكام زنده فقط احكام اسلامي است.

سئوال هشتم: اين كه دليل و بينه‌ي صحيح موحدين دال بر وجود يگانگي خدا را بايد همه بپذيرند بر هيج عاقلي پنهان نيست، اما قول شما كه حق انكار ندارد صحيح نيست. چرا؟ كه فرمودند: «البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر» و مادام كه ما بينه ارائه نداده‌ايم اين حق انكار همه دارند؟

جواب: اين حرف درست نيست، اولاً آن«البينه علي المدعي و اليمين علي من انكر» به اينجا مربوط نمي‌شود، بلكه مربوط به دادگاه است و بحث قضاوت، يعني اگر شما دعا كرديد به يك نفر ديگر، كه من از تو صدتومان طلبكارم و او منكر شد و قبول نكرد، آن كسي كه بايد بينه بياورد شما هستيد، يعني دو نفر شاهد عادل، بينه در اصطلاح حقوق اسلامي به معناي مطلق دليل برهان نيست، تا استدلال كه به فلان دليل من از تو طلبكارم، اين را كسي قبول نمي‌كند، بلكه بينه يعني آن كسي كه ادعا مي‌كند، در يك جاهايي دو شاهد عادل و در يك جاهايي چهار شاهد عادل بايد بياورد! اگر بينه نتوانست بياورد آن كسي كه منكر هست كه انكارش هم هيچ اشكالي ندارد او بايد قسم بخورد. اگر مدعي بينه آورد حرف اين قبول است و اگر مدعي نتوانست بينه بياورد به او مي‌گويند آقا شما قسم بخور، اگر قسم خورد طلب از بين‌رفته و به حرف مدعي كسي اعتنا نمي‌كند. پس اين يك قاعده كلي و مربوط به دستگاه قضا است و هيچ ربطي به بحث اعتقادات و معارف اسلامي ندارد. البته اين حرف درست است كه آن كسي كه دعوي را مطرح مي‌كند مثل پيغمبر و مثل هر صاحب دعوتي بايد استدلال بياورد و بدون استدلال از هيچكس انتظار نمي‌رود هر چيزي را قبول كند. پيغمبران هم كه آمدند واضح‌ترين و صحيح‌ترين حرف دنيا را گفتند دليل پاي حرفشان آوردند. ما كه نمي‌گوئيم كسي بدون دليل قبول كند، ما گفتيم كسي حق انكار ندارد، گرچه فكر نمي‌كنم با اين تعبير هم گفته باشم حق انكار ندارد، به اين معنا كه يك حكم حقوقي صادر كرده باشيم، بلكه به اين معنا كه آنوقتي كه بينه پيغمبر آشكار شده و حقانيت او بيان شده اينجا عقل حكم مي‌كند كه كسي انكار نكند. حالا يك عده آدم قرص و محكم بگويند نه آقاجان پدران ما گفته‌اند شما بهتر مي‌فهميد يا گذشتگان يعني همان چيزي كه ما به آن مبتلا بوديم، در دوران مبارزات ما يك حرفهايي مي‌زديم و مي‌گفتيم آقا قرآن از ما مبارزه خواسته، سكوت راقبول نكرده، اينجا سكوت حرام است، اينجا بايدگفت، اينجا بايد اقدام كرد، استدلال هم مي‌كرديم، وقتي مي‌ماندند مي‌گفتند، شما بهتر مي‌فهميد ياعلماي بزرگتر كه از شما خيلي ملاترند؟ آنجا ما مي‌گفتيم نه ما بهتر مي‌فهميم. او پيش خودش وقتي حساب مي‌كند مي‌بيند حرف طرف حرف درستي است، ولي مي‌گويد: اين همه بزرگان و اين همه آدم در دنيا نفهميدند فقط اين يك الف بچه فهميد. مثلاً؟ اين، انكار از روي بي‌دليلي، يا انكار از روي تعصب است، در حالي كه شما اثبات مي‌كنيد بابا اين كاركردن و اين روش درست نيست! آنوقت‌ها يكي از چيزهايي كه ما روي آن تكيه مي‌كرديم بعضي روشهاي غلطي بود كه اينها در سخنرانيهاي مذهبي و روضه‌خواني بكار مي‌بردند و آنها قرص و محكم مي‌ايستادند و مي‌گفتند، اعتقادات شما سست است، يعني تعصب ورزيدند و قبول نمي‌كردند. بعضي از مردم بودند كه وقتي راجع به دستگاه سلطنت و پادشاه و خانواده‌اش و حكومت و دولت مي‌گفتيم،‌ او كه يك عمر شنيده بود مثلاً در يك روستاي دور افتاده‌اي از كشور راجع به شاه راديو و ديگران تعريف كرده بودند، اين حرف ما را هم قبول مي‌كرد و جوابي هم نداشت بدهد، اما در عين حال تعصبش مانع از پذيرفتن حرف ما مي‌شد در دل قبول مي‌كرد، اما زبان و عملش حاضر نبود با دل همراهي كند و از دل خودش هم پس مي‌زد. يعني آدمي كه متعصب است وقتي سخن حق را برايش مي‌گويي كه آن سخن قابل قبول است استدلال دارد يا اصلاً چيز واضحي است و محتاج به استدلال نيست، در عين حال طرف مقابل به خاطر همان تعصبات و به خاطر دل‌بستگي‌ها، يا به خاطر قدرت يا به خاطر زر و زور يا گاهي به خاطر رودربايستي حرف او را رد مي‌كند. لذا اين كفر و انكار اين چنيني مورد نظر ماست.

سئوال نهم: در خصوص تفسير آيه شريفه: والذين يؤمنون بالغيب فرموديد: ميان ايمان و باور غيب و داشتن هدف رابطه‌اي وجود دارد و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و چنانچه متناسب با زمان تفسير آيات مي‌باشد براي بار ديگر اين رابطه و الزام را تبيين فرمائيد؟

جواب: البته، با اين عبارتي كه ايشان گفتند فكر نمي‌كنم من گفته باشم. اگر كسي اعتقاد و باور خودش را محدوده‌ي مادي و صحنه‌ي ماده محدود كرد هدف او هم محدود به صحنه‌ي ماده‌ي ديگر خواهد شد و ديگر امكان ندارد ايده كل غير مادي براي او وجود داشته باشد. اگر شما گفتيد حقيقت و وجود عبارت است از آن‌چه كه من آنرا مي‌بينم و هرچه را من نبينم و هرچه را من لمس نكنم وجود ندارد، آيا مي‌توانيد هدف خودتان را فراتر از آنچه چشم‌ها مي‌بيند و دستها لمس مي‌كند و گوشها مي‌شنوند ببريد؟! پس اگر جهان بيني ما مادي بود، بطور طبيعي هدف ما هم يك هدف مادي خواهد بود، اما اگر ايمان به غيب داشتيم و وراي محسوسات به چيزي بالاتر و والاتر هم ايمان آورديم، آن وقت هدف ما هم مي‌تواند چيزي والاتر و بالاتر از همين ماديات باشد. اين ارتباط بين ايمان به غيب و هدف يا ايمان به ماده و باز هدف است.

سئوال دهم: آبا انفاق غير مسلمان نزد خداوند، سبحانه و تعالي داراي اجر و پاداش هست:

جواب: اجر و پاداش انفاق متقين را ندارد و آن انفاق، آن تعالي را در او بوجود نمي‌آورد، اما نمي‌شود گفت بكلي هم بي‌اجر است البته در يك جاي قران داريم:

انما يتقبل‌الله من المتقين: خدا از متقين و پرهيزكاران فقط قبول مي‌كند، اين همان قبول عالي است كه انسان را به تكامل و به مراحل بالاي معنوي مي‌رساند كه متعلق به متقين است. اما اگر غير متقين و غير مؤمن انفاقي بكند يا يك كار خوبي انجام بدهد خداي متعال آن كار خوب را بي‌پاداش نمي‌گذارد، يعني، يا در همين زندگي پس از مرگ به نحوي به او پاداش خواهد داد، اگر چه آن پاداش با پاداش متقين متفاوت است.

سئوال يازدهم: چرا تقواي در سكون را اكثراً بطور كلي مردود مي‌دانند ولي از نظر من اين موضوع مردود نيست و انسان براي اينكه بتواند تقواي در حركت داشته باشد. مثلاً فردي كه خود، ساخته شده نباشد نه تنها نمي‌تواند در جامعه اثر بگذارد و جامعه را اصلاح كند بلكه اين جامعه است كه روي او اثر مي‌گذارد، براي مثال: امام وحتي شما و علما مدتي را در حوزه‌ها گذرانيده‌ايد و سپس وارد اجتماع شده‌ايد و به اصلاح امور مردم مي‌پردازيد لذا از محضر مبارك مي‌خواهم كه نظر خودتان را بيان فرمائيد؟

جواب: اولاً در حوزه هم مدتي گذرانده‌ايم حوزه كه ئر مقاره‌هاي كوهها نبوده، حوزه هم در همين شهرها و در همين جامعه بود مثل: قم و تهران و مشهد. اينطور نيست وقتي كسي وارد حوزه مي‌شود مي‌رود در يك كوهي و يك مقاره‌اي در را ه بر روي خودش مي‌بندد و آنجا مثلاً درس مي‌خواند! حوزه را هم مثل همين دانشگاه فرض كنيد، البته محيط دانشگاه طبعاً يك تفاوت‌هايي با محيط حوزه دارد.

اينكه ما گفتيم تقواي در حركت معنايش اين است كه شما يك اقدام مثبتي بكنيد و در اين اقدام مثبت خويشتن‌دار باشيد و خود را از خطا نگهداريد، اين تقواي در حركت است. اما تقواي در سكون اين است كه شما كاري نكنيد. معروف است مي‌گويند: كسي كاري نمي‌كند هيچ اشتباهي هم نمي‌كند. شما اگر كتاب ننويسيد هيچ غلطي در كتاب در هيچ جا ننوشته‌ايد. اگر سخنراني نكنيد هيچ غلطي نگفتيد آيا براي اينكه ما غلط نكنيم خوب است كه كتاب ننويسيم، يا سخراني نكنيم، يا اصلاً حرف نزنيم، آيا به نظر شما اين درست است يا نه؟ درست آن است كه حرف بزنيم،‌ اما حرف غلط نزنيم اين تقواي در حركت است و تقواي در سكون اين است كه براي اينكه شما دروغ نگوئيد و غيبت نكنيد اصلاً حرف نزنيد. اين درست است كه براي اينكه مبادا امر به معروف نابجا نكنيد اصلاً دهن باز نكنيد؟ يا براي اينكه چشم‌تان به نامحرم نيفتد اصلاً به خيابان نرويد؟! اين كه زندگي نشد، بايد شما حركت كنيد، مبارزه كنيد راه برويد و در صحنه‌ي زندگي مواظب باشيد لغزشي به شما دست ندهد. والا هر كسي د خانه‌اش بنشيند تا لغزشي به او دست ندهد، اين لغزش دست ندادن قيمتي ندارد، اين تقواي در سكون است و ما نمي‌گوئيم هيچ ارزشي ندارد چون هركس برود در خانه‌اش بنشيند از اين جهت كه گناهي نكرده خوب است، اما يك گناه ديگر مرتكب شده و آن اينست كه فعاليت اجتماعي نكرده، كارنكرده، تلاش نكرده. خداي متعال به پيغمبر اكرم فرمود: ان‌الله يبغض الشاب الفارغ خدا جوان بي‌كار را دشمن مي‌دارد. آيا اگر جواني درس نخواند و كارنكند و همچنان بي‌كار، بي‌كار بگردد اين خوب است؟! در حوزه هم كسي كه مي‌رود يك كاري را انجام دهد كه همان درس خواندن است ما در آن سال‌هاي آخر كه در قم بوديم مبارزه هم مي‌كرديم حوزه آْن جايي بود كه مدرسه فيضيه داشت. كتك داشت، كماندوهاي شاه مي‌آمدند مي‌ريختند، مي‌زدند زندگي كردن در حوزه شوخي نبود.

سئوال دوازدهم: در مورد پذيرش كلام خداوند توسط پيغمبر آيا فقط تنزل سطح آيات و كلام خداست، يا بالا رفتن روح مجرد پيغمبر به سطح آيات كلام‌الله است.

جواب: اين ديگر فرقي ندارد و مرجع يكي است، چون پائين رفتن و بالا آمدن ماده كه نيست، بالاخره بايد آن كلام و آن معارف الهي هم سطح قلب مقدس پيغمبر و روح مقدس پيغمبر باشد. حالا تا روح پيغمبر تعالي پيدا نكند اصلاً لايق يك چنين موهبتي نمي‌شود. و اذا يك ترقي و تعالي در او هست، اما در عين حال خداي متعال بر او فرود مي‌آورد، چون فاصله‌ي بشر با خدا با هيچ مقياسي قابل‌ اندازه گيري نيست، جز همين كه بگوئيم: فاصله‌ي بشر با خدا ولي بكلي ژرفاي غير قابل وصول است.

سئوال سيزدهم: علت اينكه در آيه شريفه: ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه به ترتيب قلب، گوش، چشم را آورده چيست؟ لابد يك علتي دارد؟

جواب: ممكن است يك علتي داشته باشد، اما اين‌جا در مورد قلب و سمع،‌ختم گفته يعني مهر كردن چون جلوي دل و گوش پرده آويزان نمي‌كنند، ولذا گفته شد ختم، يعني بستن لكن در مورد چشم پرده‌آويزان كردن هست، ولذا به غشاوه تعبير كرده كه با تعبيرات عرفي و ادبي بسيار نزذيك است و يك تعبير هنري است، حالا اگر فلسفه‌اي هم داشته باشد بنده نمي‌دانم.

سئوال چهاردهم: چرا گفته شد كه بر دلهاي كافران مهرزده است و اين مهر با صفت رحمانيت خدا چگونه بيان مي‌شود؟

جواب: اين همان اشتباهي است كه قبلاً جوابش را دادم در حقيقت اين خود انسانها هستند كه موجب مي‌شوند خداوند بر دل‌هايشان مهر بزند.

سئوال پانزدهم: در باب نزول گفته شد در جايي از قرآن در باب بر جمادات لو بكار رفته است مثل: لوانزلنا هذا القرآن به معناي نشدني، و چرا نشدن در كار است؟

جواب: چون جمادات جان و روح و شعور ندارند تا بشود معارفي را به آنها داد. حتي حيوانات يك شعوري دارند، اما جمادات شعور هم ندارند و براي مثال: معارف الهي را چگونه مي‌شود بر سنگ نازل كنند؟ لذا لوامتناعيه بكار رفته يعني چنين چيزي نشدني است و در باب تسبيح اشياء كه قرآن مي‌فرمايد: و ما من شيء الا يسبح بحمده ما نمي‌دانيم آن تسبيح واقعاً چگونه است و بلكه اگر هم به فرض يك نوع شعوري باشد از اين نوع شعوري كه ماها مي‌فهميم نيست و چيزي نيست كه او را قبول بكند تا معارف بر او نازل بشود. به هر حال اگر هم در اين مورد شك داشته باشيم خود آيه‌ي قرآن مي‌گويد: «لو» ولو در حال امتناع مي‌آيد.

سئوال شانزدهم: فرق بين حقيقت و واقعيت را بيان فرمائيد؟

جواب: در بينش اسلامي فرقي بين حق و واقع نيست. يعني آن چيزي كه به اصطلاح در واقعيت عالم و در متن حقيقي عالم وجود دارد همان حقيقت است، منتها در تعبيرات معمولي ما حق آن چيزي است كه بايد باشد و واقع آن چيزي است كه الان هست كه گاهي منطبق با آن حق است، گاهي هم منطبق نيست.

سئوال: آيا اعتكاف در اسلام موجب سكون نيست؟

جواب: ابداً اينطور نيست، اعتكاف اين است كه شما غذاي خانه‌ و راحتي خانه و همه چيز دست بكشيد و در مسجد به تن خود و رياضت بدهيد اين نه‌تنها سكون نيست، بلكه يك حركتي است، وانگهي اعتكاف را هميشه نگفته‌اند بكنيد، اگر خيلي هم همت داشته باشيد هر ماهي مثلاً يك روز يا دو روز يا سه روز، اگر كسي هميشه برود اعتكاف كند اين قطعاً حرام است، اما در اين حد و به قدر نمك طعام انساني كه سرگرم ماديات زندگي است خودش را از ماديات و از راحتي خانه و زندگي‌ي خانه جدا كند. در يك مسجدي فرض سه روز و سه شب بماند اين خودش يك حركت معنوي و خودسازي است كه خودسازي چيز بسيار مهمي است.

انشاءالله موفق باشيد

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

استخوان خوک!!!
موضوع: پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 8:4 قبل از ظهر

انواع شكلات اتريشي با مغز ژله‌اي كه از استخوان خوك توليد شده  وارد و در کشور توزيع شده است.

به گزارش خبرنگار بازتاب انواع شکلات پاستيلي با مارک «HARIBO» وارد و در کشور توزيع شده  است ‌که اين نوع شکلات معمولا حاوي ژلاتين حيواني است و نداشتن هرگونه نشانه حليت بر روي بسته‌بندي تعجب‌آور است.
اين شکلات‌ها ساخت کشور اتريش است که در ساخت آن از پودر استخوان خوک استفاده مي‌شود که به شکلات حالت ژله‌مانندي مي‌دهد و هنگام خوردن در دهان آب مي‌شود و بسيار چسبناک است.
اين شکلات‌ها که از مبادي جنوبي، غربي و شرقي وارد مي‌شود با دو مارک «HARIBO» و «Gold barin» ساخت اتريش عرضه مي‌شود.

يادآور مي‌شود مسلمانان اروپا به‌دليل اطلاع از آغشته بودن اين شکلات به پودر استخوان خوک و حرام بودن آن از مصرف آن به‌شدت خودداري و در اين مورد نيز اطلاع‌رساني کرده‌اند.
همچنين خبر مي‌رسد اين شکلات حرام در اماکن مهم عمومي کشور از جمله فرودگاه بين‌المللي... نيز توسط فروشگاه‌ها توزيع و فروخته مي‌شود».

مطلب فوق را مي توان با مراجعه به سايت شرکت HARIBO جستجو و يافت:

Products suitable for Muslims/Halal/Kosher
Many of our products contain pig gelatine and are sometimes avoided by people who, for religious or ethical reasons, do not eat pork or animal products. However some of our products are made without any pig gelatine as listed below. The products listed below are currently sold in the UK
Dunhills Kids Mixture
Freaky Fish
Giant Strawbs
Liquorice Twists
http://www.haribo.com/planet/uk/info/main/verbraucherinfo/naehrwerte.html

همانگونه که مشاهده مي‌شود، در ميان بيش از صد نوع محصول اين شرکت، تنها در چهار نوع آن، ژلاتين خوک استفاده نشده!! که متاسفانه اغلب انواع موجود در فروشگاه‌هاي کشور از اقسام حرام آن هستند.

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

معجزه بزرگ مطهری...
موضوع: چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 9:10 قبل از ظهر

تاريخ تکرار مي‌شود و مرتضايي ديگر بر سرِ عدالت خويش، سر مي‌بازد.
صحنه، همان صحنه است و ضربت، همان ضربت و قاتل همان قاتل.

ديروز خوارج نهروان و امروز کج‌انديشان فرقان، ديروز شمشير زهراندود و امروز کلت کمري.
ديروز فرق قرآن ناطق علي(ع) و امروز جمجمه فقيه مکتب صادق مطهّري(ره)
فقط تکنولوژي باعث تغيير آلت قتّاله است!

مطهّري همو که خميني کبير او را «پاره تن» و همه آثارش را بي‌استثنا خوب و انسان‌ساز ناميد. مطهري همو که خامنه‌اي عزيز، کتاب‌هاي فاخر او را چهارچوب فکري نظام دانست با همه بزرگي‌اش مظلوم بود.
نه از آن جهت که غريبانه‌اش شهيد کردند که پيروان حسين را شرافت از اين است،
و نه از آن جهت که عمرش کوتاه بود که به قول ابوعلي سينا، عرض زندگي مهم‌تر از طول آن است،
و نه از آن جهت که محاسنش را به خون سرش خضاب کرد که شيعيان ابوتراب را اين سنّت ديرين است،
بلکه از آن جهت که قاتلش، فرقان بود.

با خود مي‌انديشم که با همه حماقت و رذالت، فرقان، چقدر هوشمندانه براي فلج کردن سلسله اعصاب مرکزي پيکره نه چندان تنومند انقلاب نوپاي خميني، هدفگذاري کرده بود.
مطهري را هنوز دوستان، به درستي و شايستگي نمي‌شناختند که دشمن به شايستگي شناخته بود!

آري، قلم مطهّري ذوالفقاري دو دم بود که قلب کفر و سينه التقاط را توأمان مي‌شکافت،
و کلام مطهّري به برکت پارسايي او، چشمه جوشان معارف الهي بود که از قلب مطهّرش بر زبان گويايش جاري مي‌شد.
و مگر نه اين است که به تضمين معصوم(ع)، هر که چهل روز عملش را براي خداي بزرگ خالص گرداند، چشمه‌هاي حکمت و معرفت از قلبش بر زبانش مي‌جوشد؟
و مگر مطهري، نه چهل روز، که همه عمرش را جز در راه خدا و براي او صرف کرده بود؟

در شگفت بودم از آن بوسه مقدّس که پيامبر خدا (ص) در رؤياي صادقه مطهري، در شب وداعش با ناسوت و پيوستنش به ملکوت خدا، بر لب‌هاي او زده بود و گرماي آن بوسه را، شيخ شهيد حتّي پس از برخاستن از خواب بر لبانش احساس کرده بود؛ ولي با خود انديشيدم که چرا لب‌هايي که يک عمر از آنها به جز کلام خدا و روايات معصومين و ذکر کرامت اهل بيت(ع) نتراويده، بوسه‌گاه رسول رحمت و مهرباني(ص) نباشد؟
کدام لب‌ها براي بوسه قدرشناسي رسول مهر(ص)، سزاوارتر از لبان ولي مخلص خدا و آيت عظماي الهي، مطهري؟

فرو افتادن سرو قامت بلند او براي همه دشوار بود، امّا جانگدازتر براي باغبان پير آن درخت تناور... بشکند دست آن کس که برکند زين چمن آن درخت تناور.

اشک خميني(ره) را جز در رثاي اهل بيت پيامبر(ص) کسي نديده بود، امّا او براي مطهرّي زار زار گريست و لرزش صدا و دست علامه عارف، طباطبائي(ره) را احدي به نظاره ننشسته بود، جز در فراق مطهّري. آنگاه که در جمله‌اي رمزآميز ولي پرشور که خود او تنها مي‌تواند تفسيرش کند ـ نقل به مضمون ـ فرمود: «وقتي آقاي مطهّري در درس من حاضر بود، شايد درست نباشد بگويم، ولي يک احساس پايکوبي داشتم، چرا که مي‌دانستم هر چه مي‌گويم، هدر نمي‌رود».

آري هنر بزرگ مطهري اين بود که با چشمان نافذش مي‌توانست عمق هر واقعه را تا رويت واقعيت بشکافد و حق را بشناسد و به ديگران با منطق و حکمت بشناساند. بگذاريد پايان اين نوشته‌ام نکته‌اي لطيف باشد از مرحوم پدرم آيت‌الله حاج‌شيخ‌عباس مخبر(ره) که فرمود: معجزه بزرگ مطهري اين بود که توانست با نوشته‌ها و گفته‌هايش در برابر هجوم بي‌رحمانه «ايسم»ها و افکار التقاطي به مرزهاي فکري نسل جوان ما در مقاطعي يک تنه بايستد و از جوانان ما «شهيد» بسازد.

به روان تابناک او و همه عالمان عامل تاريخ کهن اين مرزوبوم صلواتي به تکريم مي‌فرستيم.
                          

                             

 

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

سالروز شهادت علامه مطهری(رحمه الله علیه)
موضوع: یکشنبه 9 اردیبهشت1386 1:20 بعد از ظهر
استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان  واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي
مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از
اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.

پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي

کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.

اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.

سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

جمعه...
موضوع: جمعه 7 اردیبهشت1386 8:12 قبل از ظهر
      
نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

ولاد امام حسن عسگری(ع)
موضوع: پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 8:3 قبل از ظهر
     
نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |

حکومت مذهبی نامشروع...
موضوع: سه شنبه 4 اردیبهشت1386 8:16 قبل از ظهر

بحث ما درباره موضع حاكميت ديني در برابر فساد حاكمان، فساد مالي و سوءاستفاده از اموال عمومي است. عرايضم را با روايتي از امام موسي‌بن‌جعفر(ع) آغاز مي‌كنم؛ امامي كه حدود سيزده سال از عمر شريفشان را در زندان‌‌ها و شكنجه‌گاه‌هاي حاكميتي گذراندند كه به نام دين بر مردم حكومت مي‌كرد و در زندان چنين حاكميتي هم به شهادت رسيدند.

روزي يكي از اصحاب امام موسي‌بن‌جعفر(ع) خدمت ايشان رسيد و پرسيد، فرج شما اهل بيت چه زماني خواهد بود تا ما هم از فرج شما بهره‌مند شويم؟ در توصيف دوران فرج فرمودند: كار ما در فرج؛ يعني زماني كه حاكميت به دست ما برسد، روزها تلاش براي اجراي عدالت و خدمت به مردم و اجراي حدود خدا و شب‌ها فكر و ذكر براي حل مشكلات مردم است و آن زمان آغاز مشكلات و مصيبت‌هاي ماست. وقتي قدرتي در دست ما باشد، ديگر روز و شب نخواهيم داشت.

رابطه نهادهاي اقتصادي و اداري حكومت با يكديگر، رابطه ظروف مرتبط است؛ گاه تغيير و تحولي در يك نهاد به وجود مي‌آيد، حال آن‌كه نبايد مستقيم عامل آن را در خود آن نهاد جست، بلكه كاملا با اتفاقاتي كه در حوزه‌هاي ديگري از حكومت و نهادهاي اجتماعي مي‌افتد، مرتبط است.

بايد توجه داشت اين موضوع، يك بحث صرفا حقوقي و اخلاقي نيست، ولي بنده مي‌خواهم ناظر به دورنماي حقوقي، اخلاقي رابطه حاكميت با ابعاد عمومي جامعه، كه كاملا به مبناي فلسفي دولت و حكومت مربوط است، بحث كنم.

البته صحبت از افراد، جناح‌ها، احزاب، چپ و راست و يا دولت آقاي خاتمي و هاشمي، دولت بعد و دولت قبل نيست؛ بحث حاكميت است، نه بحث افراد. ممكن است افراد حاكم، افراد سالم و صالحي هم باشند، اما بايد در برابر كوچك‌ترين ترديد افكار عمومي، راجع به ميزان سلامت مالي حاكمان و امانت‌داري آنان، پاسخ دهند.

اميرالمؤمنين(ع) خطاب به مالك اشتر مي‌فرمايند: «ان ظنّت الرعيه بك حيفا» اگر ديدي مردم راجع به تو حرف‌هايي مي‌زنند و گمان بد پيدا كرده‌اند، سكوت مكن، نگو به افكار عمومي كاري ندارم. فرمود: «فأصحر لهم بعذرك»؛ يعني پيش چشم مردم، شفاف، عذر خود را بگو و براي آنان توضيح بده و اگر اشكالاتي در حاكميت وجود دارد، از مردم عذرخواهي كن. اين صحبت، يك دستور و بخشنامه حكومتي است؛ ‌آن هم به مالك اشتري كه مجسمه زهد و تقوي است.

شفافيت حاكميت با مردم
جاي ديگري مي‌فرمايند: سوگند به خدا كه من در دوران حاكميت، به مردم حتي يك دروغ نگفتم و چيزي را كه مربوط به آنان بود، از آنان پنهان نكردم؛ اين يعني وضعيت اقتصادي حكومت بايد شفاف و پيش چشم مردم باشد. فرمودند: اگر چنين عمل كنيم، هم رياضت نفس و تقوي براي حاكمان است و هم باعث رفاقت با توده‌هاي مردم مي‌شود. تعبير ديگرشان اين است كه اگر مي‌خواهي مردم در صحنه و پشت سر حاكميت بمانند، بايد با آنان در مسائل حكومتي، شفاف باشي. مردم بايد خاطرجمع باشند كه حاكمان آنان، دزدي نمي‌كنند، بايد مطمئن باشند حاكمان آنان مانند شهيد رجايي هستند، به ويژه نظامي كه ادعاي طهارت مي‌كند؛ نظامي كه مباني مشروعيت آن بر پايه تجويز شارع مقدس و خداست؛ حاكميتي كه ادعا مي‌كند شكل حكومت آن جمهوري است، اما محتوا و مباني آن اسلامي است، از دو طرف بايد شمشير خدا و نظارت مردم را بر سر خويش حس كند. اين تعريف حكومت ديني در نهج‌البلاغه است.

عدالت فردي و جمعي
اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايند: «العدل ميزان الله»‌؛ ترازوي خدا، اجراي عدالت است كه شامل عدالت فردي؛ يعني تقواي حاكمان و عدالت جمعي؛ يعني مسئوليت حكومت در ازاي اجراي احكام اقتصادي و قضائي و اجتماعي مي‌شود. حضرت مي‌فرمايند: در حكومت و جامعه ديني، نبايد هيچ انسان مستمندي وجود داشته باشد.

آسيب‌شناسي بروكراسي
البته بروكراسي مستقلا استعداد فساد دارد، به ويژه اگر آرايش نيروهاي مديريتي بنا بر عقلانيت اداري نباشد و استراتژي مديريت بيش از حد، كهنه باشد، اين مسئله مضاعف مي‌شود و باز به ويژه اگر مسئله رانت‌هاي حكومتي و امتيازطلبي را به آن بيفزايند. اگر نظارت عاليه انقلابي از بالاي سر بر بروكراسي، اعمال نشود، اصلا تشكيل مافياي ثروت در داخل حكومت، امري كاملا طبيعي است.

دست سازمان بروكراسي دولتي در كوزه ثروت‌هاي عمومي است و خيلي سريع مي‌تواند فاسد شود و فاسد كند. چون به رغم انضباط روي كاغذ، سيستم خيلي سيال است و قانون، هر مقدار كه ريز شده باشد، باز نشان داده كه مي‌تواند كش بيايد و كش آمده است و مي‌تواند هم مورد استفاده و هم سوءاستفاده قرار گيرد.

خيلي راحت مي‌شود در يك پروسه ده‌ساله با فشارهاي نامرئي بروكراسي دولتي،‌ طبقاتي را در جامعه، ذليل كرد و طبقات جديدي با همان شيوه قديمي به وجود آورد. به عبارت ديگر، برنامه‌هاي مطالعه و نظارت‌شده دقيقي در دولت وجود ندارد و به جاي تغيير سازمان، معمولا تعويض افراد صورت مي‌گيرد و انحصارهاي جديد به وجود مي‌آيد. يعني مظروف عوض مي‌شود، ولي ظرف همان است كه بود و خواهد بود.

همه جاي دنيا و حتي در حكومت اميرالمؤمنين(ع) نيز سوءاستفاده‌هايي صورت مي‌گرفت، اما بحث بر سر آن است كه چرا در مورد آنها تسامح و تساهل بشود. نظام مالي حكومتي، پوشش زرهي ندارد كه در برابر هر نوع ترفند حقوقي، اقتصادي و... آسيب‌ناپذير باشد.

حاكم و حكومت از نگاه امام علي(ع)
حضرت علي(ع) در اين‌باره مي‌فرمايند: من به حقوق ذي‌حقي، حتي يك مورچه تجاوز نخواهم كرد. آن وقت‌ آقايان مي‌نويسند حكومت علوي، ديگر قابل الگوبرداري در اين دوران نيست، بلكه يك مسئله شخصي بوده و تمام شده و در دوران جديد و فلسفه مدرن، مهم نيست كه «چه كسي بايد حكومت كند». راجع به صفات شخصي حاكمان نبايد حساس بود، بلكه تنها مهم اين است كه چگونه بايد حكومت كرد. سپس وقتي ديديم حضرت امير(ع)، هم نسبت به اين‌كه «چگونه بايد حكومت كرد»، حساس است و هم در اين مورد كه «چه كسي حكومت كند»، آقايان مي‌گويند: اينها حرف‌‌هاي سنتي و قرائت‌هاي ارتجاعي از دين است. نوشته‌اند كه حكومت علي(ع)، يك مسئله تاريخي است، آن را به يك مسئله ايدئولوژيك تبديل نكنيد. نمي‌شود از آن، مدل حكومتي استخراج كرد، چون تاريخ علي(ع) و حكومت او و روايات اهل بيت(ع) در باب حكومت، منقضي شده و امروز مسئله، مسئله دنياي مدرن است. شما ببينيد حساسيت حضرت امير(ع) چقدر است. مي‌فرمايند حتي، اگر شخص حاكم از نظر مالي و راه حلال، پولي دارد، وقتي حكومت مي‌كند، باز هم بايد در مصرف مراقب باشد. حضرت امير در دوراني كه از حكومت، حذف شده بودند، كارهايي از جمله كار توليدي انجام مي‌دادند. «كانت غلة علي(ع) اربعين الف دينارا»، يعني يك سال پيش از اين‌كه ايشان به حكومت برسند، چهل هزار دينار غلات توليد كرده بودند، اما چه مقدار از آن را مصرف كردند و چه مقدار را در زندگي خصوصي خود وارد كردند؟ «فجعلها صدقه»، همه آنها را به فقرا بخشيد، در حالي كه گاه خود ايشان در دوران حكومت، نان شب نداشتند كه به خانه ببرند. مي‌گويند كه در آن دوران، روزي ديديم كه اميرالمؤمنين(ع)، شمشير خود را به بازار آورده تا بفروشد. گفتيم: چرا شمشير را مي‌فروشيد؟ فرمودند: اگر شام امشب خانه را داشتم، اين كار را نمي‌كردم.

امام باقر(ع) درباره حكومت حضرت مي‌فرمايند: پدر ما علي(ع)، نزديك به پنج سال حكومت كرد. «و ما وضع آجرة علي آجرة و لبنة علي لبنة ... » در تمام اين مدت براي خود، خشت روي خشت نگذاشت و وقتي شهيد شد، درهم و ديناري از او به ارث نرسيد.

حضرت علي(ع) خطاب به مردم در همان آغاز خلافت فرمودند: وقتي من وارد دارالحكومه مي‌شوم، يادتان باشد، اگر ديديد بيرون آمدم و وضع خصوصي زندگي من به طور غيرمتعارفي، عوض شده است، «فأنا خائن» من خائن هستم.

البته يك بخش هم از آنچه نام فساد مالي به خود مي‌گيرد، دزدي نيست، ندانم‌كاري و سفاهت برنامه‌ريزان و مديران است. كلمه «سفاهت» را مي‌گويم به خاطر اين‌كه در قرآن و روايات، همين كلمه آمده است. در قرآن مي‌فرمايد: «لا تؤتوا السفهاء اموالكم الذي جعل الله لكم قياما». زمام امور مالي را چه در سطح خانواده و چه در سطع جامعه، به دست سفيهان ندهيد. سفيه در اينجا به معني «بي‌عقل» نيست؛ به معني كسي است كه كاردان نباشد. همان اسلامي كه مي‌گويد شرابخواري حرام است، همان اسلام مي‌گويد حرام است كه مديريت اقتصادي خانواده و جامعه را به دست كساني بدهيد كه نمي‌توانند كار كنند. چون جامعه‌اي كه اقتصاد و معاش آن مشكل دارد، به زانو درخواهد آمد و چنين جامعه‌اي، جامعه ايده‌آل ديني نيست.

حكومت مذهبي نامشروع
قرآن كريم از قول حضرت يوسف(ع) نقل مي‌كند، وقتي ايشان مي‌‌خواست مسئوليت اقتصاد حكومت را بپذيرد، به حاكم گفت: «اجعلني علي خزائن الارض»؛ من را مأمور منابع اين سرزمين قرار ده. «اني حفيظ عليم» دو استدلال مي‌كند: يكي امانت‌داري و ديگري كارشناسي؛ يعني كسي كه بتواند امور مالي مردم و معاش مردم را درست نگه دارد و مديريت كند. من قبول ندارم كه مشروعيت از كارآمدي جدا باشد. در فرهنگ اميرالمؤمنين(ع) اين‌گونه نيست كه بگويند شما شخصا انسان خوبي هستي، حسن‌نيت داري، مديريت اقتصادي را قبول كن، اما اين‌كه از پس كار برآمدي يا نه، كاردان بودي يا نبودي، آن امر جدايي است. مديري كه شخصا انسان خوبي است، اگر كاردان نباشد، مديريتش مشروع نخواهد بود، چراكه پيامبر(ص) به حضرت امير(ع) فرمود: هر كس در حكومت اسلامي، مسئوليتي بپذيرد، در حالي كه مي‌داند افراد ديگر از او شايسته‌تر هستند، خائن است. چطور ممكن است كه حكومت يك خائن در اسلام مشروع باشد؟

روايتي هم از امام حسن(ع) داريم كه سفيه را معني مي‌كند. فرمود، سفيه در اينجا شخصي است كه در مديريت اقتصادي، احمق باشد و نمي‌داند درآمد و هزينه چيست. اموال را تضعيف مي‌كند و آنها را در جاي خود خرج نمي‌كند.
مشروعيت آن دولت مذهبي ضعيف كه به نام مذهب بر مردم حكومت مي‌كند، اما در عمل ضعف دارد، به اعتبار همين آيات و روايات، زير سؤال مي‌رود. اگر نظام ديني، براي تطبيق فلسفي با مشروعيت ديني يك گام برمي‌دارد، بايد يك گام هم براي تطبيق عيني با اين مشروعيت؛ يعني كارآمدي و انجام وظيفه درست براي مردم بردارد، چراكه مشروعيت انتصابي الهي كه ما بدان معتقد هستيم، مشروط به اداي تكاليفي است كه شارع بر عهده حاكمان قرار داده است.

ناكارآمدي صالحان در نظام ناصالح
در بحث فساد مالي عرض كردم كه ابعاد مختلف فساد، علت واحد ندارد و تمام علل آن هم فاسد بودن حاكمان نيست. تكرار مي‌كنم كه خوبي شخصي حاكمان هم گاهي درد را دوا نمي‌كند. شهيد مطهري مي‌فرمايند حتي اگر «افراد صالح» بخواهند در «سيستم ناصالح» عمل كنند، خوبي‌هاي آنان در دفتر كارشان محدود مي‌شود و برآيند كاري انسان صالح در سيستم ناصالح، ناصالح خواهد بود. ما در صلاحيت شخصي بسياري از مسئولان در بيست سال گذشته و اكنون شك نداريم. بخش مهمي از مسئله مربوط به سيستم مديريتي است. بحث اين است كه بايد نظام رانت‌خواري اصلاح شود، نه آن‌كه رانت‌خواران عوض شوند؛ اصلاحات ديني يعني اين.

حضرت به مالك اشتر مي‌فرمايند: «انّ للوالي خاصة و بطانة فيهم استئثار و تطاول»، خواه ناخواه حاكمي كه مسئوليتي را در حكومت اسلامي قبول مي‌كند، دوستان، خويشاوندان و باند و حزبي دارد. اينان كم‌كم خصلت ويژه‌طلبي پيدا خواهند كرد و گمان مي‌كنند از اين به بعد با بقيه مردم فرق دارند. ايشان مي‌فرمايند: اين ذهنيت به طور طبيعي در انسان‌هايي كه تربيت نشده‌اند، وجود دارد. برخي مي‌خواهند تو را دور بزنند. با خويشان تو شركت‌هاي پوششي تشكيل مي‌دهند، ظاهر آن نيز قانوني است كه ما با هم شريك شده‌ايم و مي‌خواهيم يك معامله سنگين انجام دهيم.

امام(ع) فرمودند، مراقب اين تاكتيك‌ها باش، هيچ كاري كه زحمت آن به دوش مردم و منافع آن براي نزديكان تو باشد، انجام مده. در حقوق عمومي كه همه مردم در آن مساوي هستند، مراقب باش كه خود و نزديكانت را بر بقيه مردم مقدم نشماري. در مسئله حكومت، نسبت به خود، خويشاوندان، حزب و دوستان خود، حسن‌ظن نداشته باش، ولي به مردم، حسن‌ظن داشته باش. با حكومت و كساني كه در اطراف تو هستند، با دقت برخورد كن. مردم اوضاع را مي‌بينند و جلوي چشمان مردم اين اتفاقات مي‌افتد، نگو مردم نمي‌فهمند، ممكن است صداي اعتراض آنان موقتا درنيايد، اما به زودي بلند خواهد شد و پرده‌ها كنار خواهد رفت؛ يعني اگر مسئول خطاكار از خدا هم نمي‌ترسد، به خاطر دنياي خود هم كه شده، بايد از مردم خجالت بكشد.

از رانت‌خواري تا محاربه
حضرت مي‌فرمايند، پارتي‌بازي و باندبازي و تبارگرايي در حكومت، محاربه با دين است. اميرالمؤمنين(ع)، علاوه بر افرادي كه اسلحه برمي‌دارند و عليه حكومت اسلامي مي‌جنگند و امنيت عمومي را بر هم مي‌زنند، كساني را كه در حكومت اسلامي، مسئوليت دارند و رانت‌خواري و سوءاستفاده شخصي و قبيله‌اي مي‌كنند، محارب مي‌خواند. حضرت امير دست‌كم دو جا در نامه مالك اشتر مي‌فرمايد: اينان با خدا و رسول خدا اعلام جنگ كرده‌اند و محارب هستند. مي‌فرمايد: «انصف الله و انصف الناس»؛ با خدا و مردم انصاف داشته باش. خود و خويشانت و آنان كه در باند و حزب تو هستند، سوءاستفاده نكنيد، در غير اين صورت،‌ عادل نيستي و ستم كرده‌اي و هر كس كه به مردم ستم كند، گذشته از مردم كه دشمن او مي‌شوند، خود خداوند دشمن اوست. پس كسي كه در حكومت ديني، سوءاستفاده كند، روبه‌روي دين، شمشير كشيده است. هيچ چيز به اندازه ظلم اجتماعي و حكومتي، اوضاع را خراب و خشم خدا را نازل نمي‌كند.

در حكومت اسلامي حاكمان بايد بدانند كه تحت نظارت مردم هستند و بر مردم هم واجب است كه امر به معروف و نهي از منكر كنند. امر به معروف و نهي از منكر، يك سيستم نظارت و اصلاحات دايمي است. تا وقتي يك بي‌عدالتي، فساد و رانت، در جامعه در حكومت وجود دارد، امر به معروف و نهي از منكر بر همه مردم واجب است.

امام حسن(ع) فرمودند: وظيفه مردم است كه اگر ديدند حاكمان به حق‌الله و حق‌الناس، درست عمل نمي‌كنند، صدايشان را بلند كنند و در برابر مسئولان حكومت بايستند. اين عين عبارت امام حسن(ع) است. پس نظارت مردم و انتقاد مردم، نه فقط در حكومت اسلامي جايز، بلكه واجب و جزو فلسفه سياسي حكومت اسلامي است. من معتقدم و قبول دارم كه نهادهاي مردمي براي نظارت بر حاكمان و نقد آنان بايد حتما تقويت شوند، اسم آن را مي‌خواهيد بگذاريد جامعه مدني، مي‌خواهيد بگذاريد نهادهاي حايل بين دولت و مردم، يا هر چيز ديگر. بحث بر سر اسم نداريم. آنچه مهم است، اهداف و روش‌هاست.

براي اجراي اين حكم الهي كه عبارت است از نظارت مردم بر حاكمان و نقد حاكمان و به تعبير امام حسن مجتبي(ع)، بالا بردن صدا و چشم در چشم حاكمان انداختن. بايد تريبون‌ها، نهادها و جايگاه‌هايي به وجود بيايد تا اين امر اسلامي تضمين شود. در دوران جنگ البته اين موارد را نمي‌شد درست مطرح نمود و نمي‌شد باب اعتراضات وسيع به دولت را باز كرد. چون مسائل اصلي در خطر بود. ولي من معتقدم پس از جنگ بايد راهكارهايي براي انتقاد از مسئولان و دولتمردان به وجود مي‌آمد و به اندازه كافي به وجود نيامد. بايد مكانيزمي به وجود بيايد كه بتوان بدون زدن ريشه حكومت ديني، به يافتن زخم‌هاي حكومت و جامعه و بي‌عدالتي‌ها موفق شد. مطبوعات در اين قضيه قطعا نقش مهمي دارند. من به احزاب، با اين كاركرد معتقد هستم. اگر احزاب و تشكل‌هاي دانشجويي با اين مكانيزم عمل كنند، بزرگ‌ترين خدمت را به حكومت مي‌توانند انجام دهند، ولي اگر تنها تخريب و هوچي‌گري باشد، ‌گره‌ها كورتر مي‌شود.

نوشته شده توسط حميد رضا ويژه(فانی) | لینک ثابت |


hrvizheh.blogfa.com & Designer: GholamReza Sedaghati